۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

سرگردونی بیش ازین؟

می دانید؟ از درد و عذاب ها که بگذرم و بخواهم که به احساس رجوع کنم، شاید البته بشود گفت لااقل برای من، یا منِ نوعی، الان که می گم منِ نوعی منظورم به هم کیشان خودم است، هم کیشانم شاید بشود گفت آن هایی که مغرورند که البت به تازگی به این نتیجه رسیدم که آنچنان هم مغرور نیستم، کمی کم کمکی فقط غرورم شاید از یک فرد عادی بیشتر باشد، فرد عادی که در جامعه وجود ندارد! مسلمن منظور این است که میانگین جامعه در زمینه ی داشتن غرور، شاید هم نشود که این چنین گفت و حوصله ی پرداختن به آن دیگری که همانا شاید نشود باشد را ندارم، خب من که حواسم هست، ولی شاید خواننده حواسش نبوده که چی می گفتم که اصلن به اینجا رسیدم و برای اینکه زحمت اسکرول کردن بهش ندم، صوبت از این بود که اگر از درد و عذاب ها بگذرم و بخواهم رجوع کنم به احساس... آنکه از همه سخت تر است، فشار بیشتری میاورد، خورد و متلاشی می کند و حتا از همان غرورِ آنچنانی که البت گاهی در بعضی موارد سرش به فلک کشیده را به قطره ای نا چیز بدل می کند، همو اون احساسِ سر بار بودن است! اینکه از پس خودت بر نیایی، خودت که خب نیازهای خودت، اینکه با خودت فکر کنی در اوج جوانی باید بشورندت، بپوشاننت و الخ
آنوقت است که دیگر غریبه و آشنا و محرم دل سرت نمی شود، نه اینکه سرت نشود، انگار که بگویم دلت نمی شود، اشک از کنار چشمانت سر می خورد و حتا ریش پرپشتت هم جلودارش نیست، همینطور می رود تا داخل گوشت و یک سری ها هم، همان هایی که می دانی از به قولی از اعماق ته ته وجودشان دوستت دارند، به محض دیدن نشتیِ چشمانت اشکشان جاری می شود.
می دانید؟ بگویید نع، مرا یاد یک نفر می اندازد و خب این شیرین است و وارد جزیات نشوم حالا، هر چه کردم که در رَوَم، دکترم پا نداد، گفت باید که جراحی شوی و خب حتمن با خودتان گویید پس تو پا دادی! ها بابا... :( اصلن این پارتش زا ول کن، ادامه نمی دهم، پشت گوش هام داغ می شود.
از این چند روز چیزی که حتمن در ذهنیتِ این حقیر بود که بنویسم اتفاقی بود که پنجشنبه شب افتاد، خب البته برای آن هایی که نمی دانند، اگر بخواهند که بدانند، سه شنبه رفتم بیمارستان و چارشنبه هم خب جراحی بود، سه شنبه صبح که رفتم همان دم درب آشنایی دیدم و بابا خنده اش گرفته بود و بعدن ابراز داشته بود که جدن تو هر قبرستونی رفیق داری و خواهرزاده ی گرام کیف می کرد از این موضوع، گر چه که دیپورت شدم آن صبح و گفتند تخت خالی نداریم و تحویل نگرفتند آنچنان و بعد که پرسیدند بیمه تان چیست؟ و فهمیدند بیمه مان چیست شمازه موبایل گرفتند و گفتند به محض خالی شدن تخت به اطلاعتان خواهیم رساند، چرا که انسان ها بیمه بینند! البته شاید برای آن ها که بیشتر مرا بشناسند سوال پیش بیاید، تو و آن بیمارستانِ پدرت و چطور که آخه اینطور؟ دکترش فرق می کرد، جراحی بسی سنگین بود، آنجا امکاناتش را نداشت و الخ، ظهر خوابیدم و پیرمردی درب و داغان هم اتاقی ام - آخ هم اتاقی - بود، طفلک نابودتر از آن بود که به نظر بیاید روزهای زیادی مهمان این دیار باشد، پنج پسر داشت که سه شنبه پسر کوچک سی و دو ساله ش همراهش بود، خیلی می خواست با ما گرم بگیرد ، نه اینکه ما عنِ خاصی باشیم ها، نع! یا هم صحبت می خواست یا که کلن به دنبال برقراری روابط اجتماعی این چنینی بود. گذشت و فردا صبحش نمی دانم مرا با چند واحد مرفین به مدت پنج ساعت فرستادند یک جایی مابین این دیار و ناکجاآباد، اینکه می گویم پنج ساعت، پنج ساعت فقط اندرونِ اتاق عمل بودم، بعدن که تا شب هم قیلی ویلی بودم و ناهوشیار و خب در آخر به آن هایی که قول داده بودم خبر دادم.
صبح که بود، همراه چهارشنبه شبِ پیرمرد خوش و بش های نامتعارف می کرد برایمان، وقتی رفت، داداشِ از جان بر کفم که این پنج شب را همه با من بود و کارهایی برایم کرد که خب اصلن انتظارش را نداشتم، حقا که برادری را در حقم تمام کرد، می گفت دو برادر، ینی بزرگترین و آن برادر چهارشنبه شب اول صبحی آمده اند و از پدرشان امضا گرفته اند که ارث را هوتوتو، این هم که خوش و بش می کند از سر این است که آیم عه گود گای، لبی یه وری کرده که یعنی به من و تو چه؟ شانه ای بالا انداخته بود که یعنی محض اطلاعت، پلکی بر هم گذاشته که یعنی می دونم چی می گی! و خاتمه یافته بود صحبتمان. پیرمرد همان شب اوضاعش بهم ریخت از سر همان بخش کلن بهم ریخت که نجاتش دهند، اما پرستاران زیباروی دیر رسیده بودند، به قول یکی از خودشان که می گفت بیمار رفت!!! بجمب!! بیمار رفت!!! دکترها را کد - که بنده توجیح نیستم یعنی چه اصطلاحن، ولی خب مفهومش حتا در همین متن هم مشخص است، یادش بخیر نگین، اگر بود حتمن خودش میامد برایم دقیق می گفت یعنی چه! ولی خب من حوصله ندارم بروم به یکی از آشناهایم حالا یک کاره بگویم که فلانی کد کردن کد کردن که می گویند یعنی چه؟ - کرده بودند و آن طفلک ها هم از اورژانس که هم کف بود سه طبقه پله را از سر پر بودن آسانسور دویده بودند و نفسشان گرفته بود، اعتراض داشتند اینکه خیلی دیر شده و کد کردن نداشته و کد کردن برای این کار نیست، - این ها رو من فقط می شنیدم، پرده ی بین دو تخت را کشیده بودند - شما که می دانید وقتی کد کنید ما چطور می آییم!! آخر چرا با ما این کار را می کنید؟ باز هم از همین بحث ها که دیگر ادامه ش را بردند بیرون، در گیر و دار همین بحث ها یکی از آن پرستار مهربان ها، همانی که پسر هم سن و سال منَش همین مشکل من را داشت، آمد پرده ی فی مابین را محکم تر کند که آروم ازش پرسیدم فوت شد؟ با لبخند مادرانه اش گفت نه، حالش خرابه، می برنش آی سی یو. منم پیش خودم گفتم باشد، به خیالت هنوز روی مورفینم یا چی؟ اما باز هم چند دقیقه بعد با اشاره ی سر پرسیدم که تموم؟ با چشماش گفت آره، بعد اضافه کرد پرستاره گفت بهت نگم، ولی دیگه من تو رو می شناسم، گفتم شناختن نمی خواهد بانو! می خواستی بهش بگی خر که نیست دیگر خب. آرامشم حفظ شده بود تا که از میونِ پرده ی کنار رفته بادی بگ را دیدم، به عزیز دلی، محض تاثیر ناگهانی اش گفتم پیرمرد بغل دستی مرد! انتظار داشتم بیشتر سعی در تغییر حال و هوایم کنند که خب نکردند.
می دانید؟ من جای زخم یا بهتر است بگویم جای جراحی دفعه ی قبل را هیچ وقت درست و حسابی ندیده بودم که خب طبیعیست! چه کسی می تواند کمرش را، آن هم نقطه ای که مهره ی سوم و چهارم ستون فقرات قرار دارند را با چشم غیر مسلح ببیند، هیچ وقت اندازه ی درست و حسابی اش دستم نبود، این بار اما، نه اینکه با چهار روز گذشتن از عملم جایش را دیده باشم، فقط می دانم خیلی بزرگ است، وقتی برای بار اول پرستاری پانسمانم را عوض می کرد و رد گاز استریلِ آغشته به بتادین را روی کمرم حس می کردم، یکی از چیزایی که از خاطرم گذشت این بود که خب اگر کسی دلش بخواهد یا که دلش هم نخواهد، دست خودش نباشد که به وقت کارهایی شیطنت آمیز ناخن های بلند لاک زده شان را که در نود درصد مواقع هم رنگ یا طرحش باب میل بنده نیست و شاید خواننده شاید با خود خطاب به من یا که اصلن کلن خطاب به من بگوید به تو چه که اصلن باب میلت باشد یا که نه!؟ که اصلن انگار یکی از شیطنت هایشان است ایشان و وقتی بنده نیستم لاک هایی می زنند که خوشم بیاید و به من فکر کنند و با خودشان بگویند اگر کامران بود از لاکم خوشش میومد، بعد هم بیایند برایم تعریف کنند. آره، اگر ناخن های ایشان بخواهد کمرمان را بخراشد، بفشارد یا آن کارهای دیگر ناخن های این جنس لطیف با کمر ما به اصطلاح نرها می کند، گیر کند چه؟ جر دهد چه؟ بدبختی این است که می دانم آن لحظه وقعی نمی نهم و بعدش هم حالش را ندارم که وقعی بنهم، به فنا بروم چه؟ می دانید؟ من خیلی می گم می دانید؟ به خودم مربوط است، خب؛ تا اینجای کار که رسیده ام شاید از هر ده هزار فعالیتم، یک دانه ش با فکر این بوده که اگر اینطور بشود و آن وقت آنطور بشود چه؟ اصلن آخرین بارش یادم نمی آید کی این بار را کردم، البته که این خطوط بالا که مثلش بود، خودش نبود، چون "اینطور"ش تمام شده و مانده "آنطورش"
می دانید؟ این روزها به من خیلی گفته اند آخی، همین خود شما، البته که شما، پسرها که آخی نمی گویند کلن! من که نمی گم، مگر قصد مرض باشد، آن هم به پسرکی همچون خودم لااقل!!! بهرحال روی سخنم با ناز دخترکانیست که اینجا را می خوانند، کمتر بگویید آخی، خب؟
می دانید؟ راستش را بخواهید می خواستم این پاراگراف را با راستش را بخوهید شروع کنم و وقتی نوشتم، بعدش گفتم بگذار این هم مثل قبلی ها باشد! آری، باتری گوشی ام رو به اتمام است، نه از سر فک زدنم درون اینجا که خب از سر خیلی چیزها، دیتیلزش مهم نیست و این خب کمپانیِ کودن و دوست داشتنیِ سونی هم کابل شارژرش را کوتاه می گیرد، شاید هم گداست! نمی دانم، بهرحال اینکه من می توانم شارژر را وصل کنم و همچنان موسیقی گوش دهم، ولی نمی توانم همچنان تایپ کنم، این است که مجبورم پستم را ببندم و ارسالش کنم. شما را هم راحت کنم و خلاص.
همین، ته ش این را هم بنویسم، چرا که دلم می خواهد.
دوشنبه، سی و هفت دقیقه ی بامداد، سیزدهم شهریور هزار و سیصد و نود یک

هیچ نظری موجود نیست: