میدانید؟ میدانم که میدانید، فقط محض اینکه یادتان بیاید کدام یک از دانستههایتان را میگویم، لازم است یک سری چیزها را بگویم.
یک قضیهی معروفی هست.. که حتا میتوانستم بنویسم همان قضیهی معروف هست که فلان، یا که فقط بیایم خود فلانش را بگویم. انی وی داشتم میگفتم، یک قضیهی معروفی هست که من بارها ازش دم زدم و بعدن دیدم که ای بابا دیگران هم عینن این را گفتهاند و منظور به همان جریان آشنایی در وب و اینکه مورفیِ حرام زاده طوری ترتیب میدهد که تخمیترینشان بغل گوشت، یک وقت میبینی در کوچه بالایی سکنا دارند و هر چقدر که انسان ها با تو بیشتر مطابقت دارند، دورتر میشوند و در آغاز فقط موضوع کیلومتر است و کنتری که لحظه به لحظه افزایش پیدا میکند، اما همین که کمی کم کمکی گذشت، بحث مرزها به وسط میآید و آن وقت است که...
از ادامهی بالا بگذرم که تکراریست، نمودارش را هم اگر حوصله داشتم شاید روزی برایتان زدم سر در همین جا.
این روزها که وقت وبگردیام از سر دورهی نقاهتم آنقدر زیاد شده که بر فرض مینشینم پای گودر و پانصد توییت نخوانده از یک نفر - یک نفر ینی سلمان البته - را پشت سر هم میخوانم و خب یعنی آنقدر این روزها میخوانم یا که عکس نگاه میکنم، بعضیها را که یادم رفته بود، از همانها هستند که مرزهای خیلی زیادی با من فاصله دارند را دوباره درگیرشان شدهام و این اصلن خوب نیست.
حالا من میگویم درگیر و تو گویی عجب کسخولی، چقدرش مسالهست که میدانم به محض اینکه پایم از این خانهی کوفتی برای کار بیرون رود، از بین میرود. فقط حسرت است که میماند خب.
یک قضیهی معروفی هست.. که حتا میتوانستم بنویسم همان قضیهی معروف هست که فلان، یا که فقط بیایم خود فلانش را بگویم. انی وی داشتم میگفتم، یک قضیهی معروفی هست که من بارها ازش دم زدم و بعدن دیدم که ای بابا دیگران هم عینن این را گفتهاند و منظور به همان جریان آشنایی در وب و اینکه مورفیِ حرام زاده طوری ترتیب میدهد که تخمیترینشان بغل گوشت، یک وقت میبینی در کوچه بالایی سکنا دارند و هر چقدر که انسان ها با تو بیشتر مطابقت دارند، دورتر میشوند و در آغاز فقط موضوع کیلومتر است و کنتری که لحظه به لحظه افزایش پیدا میکند، اما همین که کمی کم کمکی گذشت، بحث مرزها به وسط میآید و آن وقت است که...
از ادامهی بالا بگذرم که تکراریست، نمودارش را هم اگر حوصله داشتم شاید روزی برایتان زدم سر در همین جا.
این روزها که وقت وبگردیام از سر دورهی نقاهتم آنقدر زیاد شده که بر فرض مینشینم پای گودر و پانصد توییت نخوانده از یک نفر - یک نفر ینی سلمان البته - را پشت سر هم میخوانم و خب یعنی آنقدر این روزها میخوانم یا که عکس نگاه میکنم، بعضیها را که یادم رفته بود، از همانها هستند که مرزهای خیلی زیادی با من فاصله دارند را دوباره درگیرشان شدهام و این اصلن خوب نیست.
حالا من میگویم درگیر و تو گویی عجب کسخولی، چقدرش مسالهست که میدانم به محض اینکه پایم از این خانهی کوفتی برای کار بیرون رود، از بین میرود. فقط حسرت است که میماند خب.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر