خوارزادهی هیوده سالهم
دیشب
دیشب که میگم ینی حول و حوش ساعت یازده و نیم
از اونجایی که با سوپ دستپخت مادرم
که دو ساعت قبلش خورده بود
خندق بلایش پر نشده بود
اومده میگه تو این ماهیتابه نچسبها هم بخوام نیمرو درست کنم باید روغن بریزم؟
یه خورده مکث کردم
خودمو کنترل کردم
تا شر و ور نگم
گفتم آره، باس بریزی
یه چن دقهای گذشت
صدای کشیده شدن فلز روی فلز میومد
داد زدم داری با چنگال تو اون ماهیتابه غذا درست میکنی دیوانه؟
گفت مگه چیه؟
گفتم خراب میشه خو، همه نچسبش به گا میره
یه خورده فکر کرد
گفت آهان، اون موقه منظورم از نچسب این نهنچسبها بود
با اینکه منظورشو فهمیده بودم
با خنده گفتم نهنچسب چیه دیگه؟
گفت همینا که نمیچسبه دیگه
بابام داشت غش میکرد پای لپتاپش
گفتم خو چرا تو اینا درس کردی؟
گفت آخه اینا تهدیگ میشه، خوشمزهتره
گفتم: که نهنچسب، ها؟
تو چشماش انگار وحشت از استاتوس و برند فیسبوک موج میزد
لذت وافری بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر