۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

پسرک می خواست فریاد بزند...

همین سه شنبه شبِ گذشته بود که طبق دستور پزشکم به مطبش رفتم تا بخیه هام رو بکشم. همان بخیه هایی که وقتی در بیمارستان پرستار پانسمانش را عوض می کرد، پرسیده بودم چند تا بخیه ست؟ و او هم با لحنی که خنده میانش بود گفته بود نمی دونم، خیلی زیادن، صبر کن بشمرم و شمرده بود و گفته بود بیست و پنج تاست. صدایی از من در نیامده بود بعدش...
به مطب که رسیدیم، سالن تقریبن پنجاه شصت متری پر بود از بیمار و همراه بیمارها، چند صندلی ای هم خالی مانده بود، فرستادنم تا که بشینم، نشستم، ولی ایستادن امری ساده تر است برای نابودهایی همچون من، راه رفتن از ایستادن هم آسان تر است، ولی یک اما وجود دارد و آن هم از این قرار است که با بستن این کمربند ساخته شده از چرم و فلز، نبضم که معمولن بین شصت و پنج تا هفتاد بود به صد و بیست می رسد و خب این موضوع پدرم را در می آورد...
گفتند آقای خرم دل از این طرف، رفتم از آن طرف، اتاقی که می گفتند اتاق بخیه است، اتاقکی کاشی کاره شده بود که یک دیوارش را از این تخت باریک اورژانسی ها پر کرده بود، آن سمتش کامپیوتر دسکتاپی گذاشته بودند که روتر ای دی اس ال هم بهش وصل بود، با خودم گفتم سر و ته مان را بزنند همین است که هست، وای فای ستینگم را که نگاه کردم، حدودن بیست شبکه ی وای فای دیده می شد، اما یکی بیشتر نبود که سیگننالش اکسلنت باشد که آن هم رمز گذاری شده بود، دیگر دراز شده بودم و دستم به مودم نمی رسید که دابل یو اس پی اش را بفشارم، صبر پیشه ساختم و بی خیالی را طی کشیدم و رویم را برگرداندم سمت دیواری که فاصله اش با صورتم حداکثر به ده سانتیمتر می رسید، یکی از منشی ها که به این می ماند که پنجاه را داشته باشد، آمد و چند پیس - واحدش همین است؟ - اسپری زد بر روی بخیه ها، خنکی اش لرزاندم، فکر کردم حتمن لیدوکایین است دیگر، چند دقیقه ای که گذشت یکی از دکترهای دستیار آمد و کمی احوالپرسی و این ها، همین که گفت خب... گفتم یکی در میون می کشین، آره؟ گفت بله، گفتم باقیش باشه واس کی؟ شنبه خوبه؟ گفت آره، شنبه خوبه!!! خوب می دونی روال کارو، فکر کرده بودم این غول مرحله آخرو یه بار سه سال پیش کشتم من، با چاشنی زهرخند برای حرفای قبلیش پرسیدم حالا قراره درد هم داشته باشه؟ گفت درد که داره خب، بستگی به تحمل خودت داره، شروع کرد قیچی کردن و بیرون کشیدنشان، بعد از دو سه تایی که بیرون کشید و پرسید درد نداری؟ پرسیدم به این می گفتی درد؟ هیچ نگفت، وقتی نشستم، گفت بعضی ها می آیند داد و هوار می کنند، جیغ می کشند، بعضی ها هم - به صورتم لبخند زد - نه! فکر کرده بودم درد نکشیده اند حتمن و حتا جواب لبخندش را نداده بودم، خنده اش ماسیده بود، رفته بودیم بیرون از اتاق.
امشب رفته بودم باقی اش را بکشم، باز چشمم به مودم افتاده بود و همان برنامه ها، فقط با حرفای دیگر ادامه پیدا کرده بود.
می دانید؟ بچه که بودم فکر می کردم "بخیه" یک غلط گفتاریست، مانند قلف، سلط، نخسه، بخشاب، قاشک و غیره که از دیگران شنیده بودم و خب هنوزم همون آدما همونطور حرف می زنند.
همین.
پ. ن: هرگز در نوشته هایم یا که حتا در ذهنیتِ خویشتن پسرک نبوده ام، نیستم.

هیچ نظری موجود نیست: