۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

دلتنگی برایش به هزار بار دلتنگی برای جنس لطیف می ارزد

حسین پناهی یه تیکه ای داره که می گه جهان زیر سیگاریِ من است...
واتس مای پوینت؟
مای پوینت ایز بدبختی این که دیگه سیگار هم نمی کشم.
اینکه می گویم "داره" از اونجایی نشات می گیره که یاد که این چنین زنده باشد، کافیست برای ماضی نبودن.
می دانید؟ می دانم که پناهی از آن دسته بود که زمان حیاتش کشف نشده بود، ولی یه وقتا که یاد نقش های مختلفش، مثل آژانس دوستی، نقشش در همسایه ها و غیره میافتم و اینکه اصلن به عشق او نگاه می کردم تا که سکانسی برسد که نشانش دهند، به بعضی آدم ها که برخورد می کنم، زیر لب می گویم من که از همان موقع خرابش بودم، لازم نکرده از ارادتتان نسبت به او برای من بگویید.
می دانید؟ سکانسی بود در سریال آژانس دوستی که حسین پناهی رفته بود به سفارش دایی اش که رییس آژانس بود چای دم کند، چای را در خود سماور دم کرده بود، آخ که خرابش بودم، یادم هست بعدن ها می گفتند نقشش در آن سریال جلوه ای از خود واقعی اش بود. اصلن چه می گفتم که رسیدم به اینجا؟ اهمیت که ندارد، وگرنه اسکرول می کردم.
ولی حالا که بی اسکرول کردن یادم اومد... دلم سیگار می خواهد، یه نخ مارلبورو قرمزِ پایه بلند. دلم می خواست الان غمِ درون چهره تم را می دیدید، ولی خب...
یکی دو ماه پیش، خانواده ی عمویم مهمانمان بودند و بعد از شام با پسرعموی گرام رفتیم بیرون به قدم زدن، کنار ماشینش که رسیدیم، پاکت کِنت رو از زیر ضبط برداشت، دو نخ روشن کرد و یکیش رو گرفت طرفم، بی حرفی گرفتم، ایستادیم کنار اتوبان، حرف نمی زدیم، چشمش به پک زدن های من که افتاده بود، گفت لامصب چرا داری شکنجه ش می داری سیگارو؟ سیگارو می کشَن، تو داری می کُشیش.. گفته بودم زر نزن بابا و با ته سیگارِ روشن، نخ بعدی رو روشن کرده بودم و باز اتوبان رو رسد...

هیچ نظری موجود نیست: