۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

گندش بزنند دلِ تنگ را و سه نقطه

آسمان بهار یا که تابستان، خودشان را هم که بکشند، "اولین باران" برای پاییز است، پاییز که باران بیاید بویش فرق می کند، حتا اگر برگ درختان رو به زردی رفته باشند، حتا اگر آنقدر سرد شده باشد که بقچه ی - یا برای بعضی ها چمدان و غیره - لباس گرم ها را باز کرده باشی، حتا اگر گرمایش خانه ات را به راه انداخته باشی، حتا اگر باران دیر کند و نیاید، باز هم اولین باران همان باران است، وقتی بارید تازه درختان به خواب می روند و برگ هایشان می میرند و با خودت باید بوسه ی بادِ قمیشی را بخوانی، وقتی بارید تازه سرمای پاییز بوی ننه سرمای زمستان را به خود می گیرد...
می دانم که برای اولین باران پاییز در فرهنگ های مختلف حرف های زیادی زده شده و مفاهیم زیادی ازش برداشت می کنند - مرگ خودشان - که البته حوصله ی نوشتن یا حتا سرچ کردن درباره اش را ندارم الان.
می دانید؟ یعنی در واقع باید بپرسم که می دانستید؟ می دانستید که موتورسوارها از این اولین باران نفرت دارند؟ می دانید که آمار تصادف موتور سوارها چقدر بالاست در این روز؟ هیچ وقت زمین انقدر لیز نمی شود، حتا خط کشی های عابر پیاده هم برای پیاده ها لیز ترند، ولی خب اگر درست و حسابی ببارد، آنقدری ببارد که آسفالت خیابان های تهرانمان را سیراب کند، آن خطرِ سنگینش از بین می رود. لیزیِ آسفالت ها به حدِ خیسیِ همه ی باران ها می رسد.
می دانید؟ اولین باران در تهران آنقدر کثافت می شورد که حد ندارد، که اصلن یک طور دیگری جلوه می کند، کثافتِ باز شدن مدرسه ها اصلی ترینش است. هوم، این را دیگر اکثرن می دانند که زیر بارش اولین باران تهران تا نیم ساعتی نباید رفت، اگر هم زیر سقف آسمان باشید که باران بزند، مثل من کاپشن ورساژه تان را برای همیشه به فنا می دهید.
یادتان هست پارسال را؟ اولین باران پارسال از صبح تا صبح فردایش آمد، همان بارانی که اینجا هم گفتم بعد از نیمه شب بیرون زدم، از همان پیاده روی های یکی دو ساعته ی زیر باران را کردم... می دانید؟ آن روزها با مهربانی قطع روابط بودم، توی جردن بودم که از باران برایش تکست زدم، جواب داد، تا برگردم و حتا بعدترش داشتیم تکست بازی می کردیم، تکست زدن هایی که آن شب شروع شد تا همین دو سه ماه پیش به همان قوت ادامه داشت، ولی خب بعدترش، بعدتر از دو سه ماه قبل دیگر حرف نزدیم، چرایش بماند، چرا که چرایش به کسی ربطی ندارد، ولی خب بی تارف دلم برایش خیلی تنگ شده، قول داده ام حرف نزنم، حیف...
امسال که باران بزند، کمر درب و داغانم خورد هم که بشود باز هم بدون فکر به بازگشت، می رم، با جیب هایی که غیر از  گوشی و کلید، چیز دیگه ای رو درونشون ندارند، پارسال پاکت سیگار و فندکم هم بود، هوم... بس است.

هیچ نظری موجود نیست: