گرچه امروز آرامش با طوفان همراه است، سکوت سنگین فردا خبر از فریاد درون دارد.
این روزا در خانهی پدریمان..
اینکه میگم خانهی پدری، خو من هنوز از این خراب شده درسته که نرفتم و 24 ساله که دارم توش زندگی میکنم و اینطور نیست که مثلن بگویم آه خانهی پدری، خانهی کودکیهایم، نه بابا، این درست که خرجی در میاورم برای خودم، ولی در کل ریدهام که هنوز در اینجا سکنا گزیدهام. بگذریم از این پارتش، چرا که قبلن بارها تو سر خودم زدهام تو صفحات کهنهی همین وبلاگ. حالا چهار سال واقعن کهنهست؟ هوم، میدونین؟ میدونم که الان چهارمین آگوستِ این بلاگه، ولی هیچ وقت براش مثل خیلیها سالگرد نگرفتم، مث اینهایی که عاشق قدیمی شدن هستن، مث اینایی که میخوان بگن تاریخچه فیلان. ریدمان، بعله... پرت نشم حالا خیلی مث پریشب، پریشب بود؟ یا پس پریشب؟ نمیدونم. اینکه خانهی پدری شلوغ و پر سر و صدا و به عبارتی پر هیاهوست، خب از سر این است که خواهرهایم هنوز هستند، به قول خالهام از آن سر دنیا میگوید شنیدم همهی اوباش جمعین. اوباش گفته بود یا اراذل؟ نمیدونم، توی ایمیلم هست، حوصلهی خوندنش رو ندارم. شاید بیاد خودش اینجا رو بخونه و ذکر کنه که چی گفته. ولی خب بهرحال موضوع این است که جمعیتِ خونه شادن، اینکه میگم شادن، فقط معطوف به این نمیشه که شاد به معنیِ خوشحال، ینی جدن شادن، بعله! سیزده نفر داریم توی این چن طبقه خونه در حال حاضر زندگی میکنیم. البته وقتی سیزده نفر به حساب میایم که اون فسقلیِ هفت هشت ماهه رو هم به حساب بیاریم که خب الان برای آنهایی که از بچهها خوششان میاید تو دوران اوج جذابیت و شیرین بودن است. اینکه یک بچهی هفت چطور جمعیتی از انسانهای بزرگ سال رو اسکل میکنه یه گله آدم میشینن فقط تقلید صداش رو میکنن تا دوباره اون کارو انجام بده واقعن مایهی خندهست. البته خب این جریان مال منزل ما نبوده که در مهمانیها دیده شده، به کرات! فقط کافیه فیلم همه رو طوری که معلوم نباشه برای چی دارن این کارو میکنن بگیری، یا مثلن با پانوراما این کارو انجام بدی، ته خندهست قیافهها...
خواهر بزرگه فردا پرواز دارد و میرود، این یکی خواهرم هم بعد از یکی دو سالی که مستجر پدرم بودن و خانهی خودشان را اجاره داده بودند، هفتهی دیگر اسبابکشی میکنند، ما میمانیم و حوضمان.
این روزا در خانهی پدریمان..
اینکه میگم خانهی پدری، خو من هنوز از این خراب شده درسته که نرفتم و 24 ساله که دارم توش زندگی میکنم و اینطور نیست که مثلن بگویم آه خانهی پدری، خانهی کودکیهایم، نه بابا، این درست که خرجی در میاورم برای خودم، ولی در کل ریدهام که هنوز در اینجا سکنا گزیدهام. بگذریم از این پارتش، چرا که قبلن بارها تو سر خودم زدهام تو صفحات کهنهی همین وبلاگ. حالا چهار سال واقعن کهنهست؟ هوم، میدونین؟ میدونم که الان چهارمین آگوستِ این بلاگه، ولی هیچ وقت براش مثل خیلیها سالگرد نگرفتم، مث اینهایی که عاشق قدیمی شدن هستن، مث اینایی که میخوان بگن تاریخچه فیلان. ریدمان، بعله... پرت نشم حالا خیلی مث پریشب، پریشب بود؟ یا پس پریشب؟ نمیدونم. اینکه خانهی پدری شلوغ و پر سر و صدا و به عبارتی پر هیاهوست، خب از سر این است که خواهرهایم هنوز هستند، به قول خالهام از آن سر دنیا میگوید شنیدم همهی اوباش جمعین. اوباش گفته بود یا اراذل؟ نمیدونم، توی ایمیلم هست، حوصلهی خوندنش رو ندارم. شاید بیاد خودش اینجا رو بخونه و ذکر کنه که چی گفته. ولی خب بهرحال موضوع این است که جمعیتِ خونه شادن، اینکه میگم شادن، فقط معطوف به این نمیشه که شاد به معنیِ خوشحال، ینی جدن شادن، بعله! سیزده نفر داریم توی این چن طبقه خونه در حال حاضر زندگی میکنیم. البته وقتی سیزده نفر به حساب میایم که اون فسقلیِ هفت هشت ماهه رو هم به حساب بیاریم که خب الان برای آنهایی که از بچهها خوششان میاید تو دوران اوج جذابیت و شیرین بودن است. اینکه یک بچهی هفت چطور جمعیتی از انسانهای بزرگ سال رو اسکل میکنه یه گله آدم میشینن فقط تقلید صداش رو میکنن تا دوباره اون کارو انجام بده واقعن مایهی خندهست. البته خب این جریان مال منزل ما نبوده که در مهمانیها دیده شده، به کرات! فقط کافیه فیلم همه رو طوری که معلوم نباشه برای چی دارن این کارو میکنن بگیری، یا مثلن با پانوراما این کارو انجام بدی، ته خندهست قیافهها...
خواهر بزرگه فردا پرواز دارد و میرود، این یکی خواهرم هم بعد از یکی دو سالی که مستجر پدرم بودن و خانهی خودشان را اجاره داده بودند، هفتهی دیگر اسبابکشی میکنند، ما میمانیم و حوضمان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر