همین چن روز پیش بود، توی پلاس و فیسبوک یه چیزی نوشته بودم تو مایههای اینکه خوابم نمیاد، ولی اگه سرم رو بذارم رو بالشت از خستگی خوابم میبره و اینکه نمیخوام بخوابم، ولی باید بخوابم چون فرداش باهاس میرفتم سر کار و از این گفته بودم که بایدها زور دارن..
اینکه عین همون خطوط رو کپی پیست نکردم واس این بود که نوشتهی توی پلاس با فیسبوک کمی کم کمکی فرق میکرد.
ولی خب هر دو به این ختم میشد که بایدها حقیقتن زور دارن.
امشب قضیهی متفاوتیست، خوابم نمیاد، میدونم که برم بخوابم هم خوابم نمیبره، چرا که ساعت یک بعدازظهر تازه بیدار شدم، فردا هم که از کار خبری نیست و تطیل، ولی... ولی دلم میخواد بخوابم، دلم میخواد بخوابم و انقدر فکر نکنم، انقدر فکر نکنم، انقدر فکر نکنم و انقدر فکر نکنم.
باید برم بخوابم تا که خوابم ببره، کاش خوابم ببره، دلم نمیخواد از پای لپتاپ بابا پاشم و باز هم وقتی دراز کشیدم توی تختم به نوشتن ادامه بدم، کاش لااقل یکی بود حرف بزنیم.
حوصلهاش بیاید مرا...
اینکه عین همون خطوط رو کپی پیست نکردم واس این بود که نوشتهی توی پلاس با فیسبوک کمی کم کمکی فرق میکرد.
ولی خب هر دو به این ختم میشد که بایدها حقیقتن زور دارن.
امشب قضیهی متفاوتیست، خوابم نمیاد، میدونم که برم بخوابم هم خوابم نمیبره، چرا که ساعت یک بعدازظهر تازه بیدار شدم، فردا هم که از کار خبری نیست و تطیل، ولی... ولی دلم میخواد بخوابم، دلم میخواد بخوابم و انقدر فکر نکنم، انقدر فکر نکنم، انقدر فکر نکنم و انقدر فکر نکنم.
باید برم بخوابم تا که خوابم ببره، کاش خوابم ببره، دلم نمیخواد از پای لپتاپ بابا پاشم و باز هم وقتی دراز کشیدم توی تختم به نوشتن ادامه بدم، کاش لااقل یکی بود حرف بزنیم.
حوصلهاش بیاید مرا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر