۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

سرگردونم

می دانید؟ روزهای داغانیست برای من، دلم می خواهد آنقدر از روزمرگی هایم بنویسم تا لااقل خالی شوم.
بارها صفحه ی ایمیلم را باز می کنم تا که بنویسم، چند خطی می نویسم و حوصله م سر می رود و می گویم خب که چی؟ سر چه کسی را می خواهم در بیاورم با دری وری هایم؟
بعضی وقتها اتفاقهایی میافتد، آنقدر روی ذهنت تاثیر گذاره که می خوای به محض پیدا کردن فرصت بنویسیشون، ولی هر بار که می نشینی تا که بنویسی اش، انگار آنطور که باید بشود نمی شود که نمی شود، اصلن اون حالی که بهت دست داده رو نمی تونی بیاری توی نوشته ت و این حالت رو بهم می زنه و فقط خودت را لعنت می کنی با این قلم افتضاحی که داری و حتا به زور می شه بهش گفت قلم...
می دونی؟ به زعم من پیرمردها دو دسته ن، یکی کسانی که از گذروندن زمان باهاشون سیر نمی شی، یک سری هم هستن که خیلی سخت می شه حتا توی یک اتاق باهاشون زمان رو بگذرونی.
همین چند روز پیشها بود یکی از آن پیرمردهایی رو دیدم که با خودم آرزو می کردم کاش حضورش در زندگی ام پررنگ تر بود، پررنگ تر که چه عرض کنم، یعنی ای کاش که حضور داشت و فقط به یک صحبت تقریبن بیست دقیقه ای ختم نمی شد.
از کوچه ی خودمان - یک کوچه بعد از چارراه ولیعصر به سمت میدون انقلاب است، همان جایی که اکثرن فقط به "همون کوچه سنگفرشه" می شناسنش - پایین آمده بودم و رسیده بودم به انقلاب، آنهایی که حضور من رو زیاد در اطرافشان دیده اند می دانند که موجودی هستم که نه فقط به زبان اشاره زیاد حرف می زنم که تبهر خاصی هم در راسندن منظور دارم، از همان بالا که میومدم با راننده تاکسی زرد رنگی که توی ترافیک ایستاده بود حرف می زدم و بهش می گفتم من فقط تا انقلاب میام و اون می گفت اگه آزادی می ری بیا بریم و من می گفتم می خوام برم شهرک غرب و راه افتاده بود، پشت سرش 405 دودی رنگی بوق زد و به اشاره گفت که بیا بالا. همین که نشستم روی صندلی جلو قبل از اینکه طبق عادت سلام کوتاه همیشگی ام را کنم، مرد خیلی گرم و تقریبن کش دار سلام کرد، جا خورده بودم، لبخندی اومد رو لبم گفتم سلام، با همون لحن گرم که شبیه به مجری های لایوشوها بود گفت عصرتون بخیر، گفتم عصر شما هم بخیر! مرد شروع کرد به انگلیسی حرف زدن و ازم راجب فهم انگلیسیم پرسید و جوابشو دادم و از اون لحظه به بعد دیگه فقط انگلیسی حرف زد. حیرت، غم، لذت و هیجان از شنیدن حرفاش همه با هم قاطی شده بود، مرد یک بند حرف می زد و حتا کوچک ترین کلمه ای نمی گفت که بخواهم مخالفت کنم، پیرمرد دل پر غصه ای داشت، تنها کاری که از من برآمده بود لذت متقابل برای او بود از هم صحبتی ام. حرفهایش بماند که چه ها گفت، فقط می دونم وقتی تو میدون داشتم از ماشینش پیاده می شدم، دو دل شده بودم، بین رفتن و موندن و حرف زدن باهاش، پیرمرد که خلبان هلی کوپتر بازنشسته ارتش بود غرورش اجازه نداد حتا بگویم باقی پول برای خودت، دستم رو گرفت اسکناس رو مچاله فشار داد کف دستم و مچم رو بست. همه اش بسته به آدمی بود که به ملاقاتش می رفتم، هر کس دیگری بود بی خیال می شدمو قرار رو کنسل می کردم و به مرد می گفتم بریم دوری بزنیم در شهر...

هیچ نظری موجود نیست: