۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

سرگردونی

امروز تو خونه می‌گفتم من اون موقه‌ش هم که تو دفتر خودمون بودم و واسه کارم بیرون نمی‌رفتم انقدر کم از خونه بیرون نمی‌زدم، دارم دیوونه می‌شم. حالم از این استراحت مطلق بهم می‌خوره!
سخت است، بسی سخت است بعضی خیابان‌ها را نرفتن، بعضی‌ها رو ندیدن، بعضی حرفا رو نگفتن، کلمه‌هایی رو نشنفتن، چشم‌هایی رو ندیدن...
ساعت پنج و نیم صبحه که دارم اینا رو می‌نویسم، انقدر که استراحت کردم خسته شدم، یک وقت‌ها به بعضیا می‌گم که فلانی انقدر که خوابیده خسته شده، الان خوابیده که خستگی اون خوابه در بره. یا همون قضیه که می‌گن خواب خواب میاره! طی این هفته‌ای که گذشته انقدر استراحت کردم تمام ساعات خوابم بهم ریخته، خسته‌م...
هی نازنین، خیلی خسته ام

هیچ نظری موجود نیست: