۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

روزمرگیِ این روزهام

نزدیک ده و نیم بود که رسیدم مغازه، رفیقم یا همون شریکم نبود، برادر نوزده ساله‌ش که کارمند حقوق بگیرمون به حساب میاد، نشسته بود پشت میز و داشت با یکی از دوست‌دخترهاش حرف می‌زد.
گفتم "باز تو لاس خشکه رو بغل کردی؟"، خندید و به حرف زدنش با دخترک ادامه داد، رفتم نشستم پشت میز خودم و خبر ورزشی که افتاده بود روی میز رو ورداشتم دست گرفتم، همینطور که به اخبار و حاشیه‌های مسخره‌ی فوتبال سرک می‌کشیدم، حرفای پسرک رو هم می‌شنیدم و با خودم فکر می‌کردم وقتی چارده سالم بود هم دخترای اطرافم انقدر خودشون رو پایین نمی‌دیدن که تا این حد سبک باهاشون حرف بزنم.
نمی‌دونم موضوع از چه قرار بود! فقط می‌دونم از رفتن حرف می‌زدن و نسبت به حرف‌هایی که می‌زد هر چند دقیقه یک بار - یک ساعتی حرف زد - تیکه‌های سنگینی می‌گفتم و اون هم پشت تلفن تکرار می‌کرد. اولش می‌گفت همکارم می‌گه فلان، یه کم بعد می‌گفت همون همکار کار درسته‌م می‌گه بهمان، آخرای صحبتش که بود یه حرفی زدم که یادم نیست مال کی بود و متسفانه حوصله‌ی سرچ کردن هم ندارم، می‌گفت رفتن که بهانه نمی‌خواهد، بهانه‌ی ماندن که تمام شد کافیست. وقتی با "از قول یه بنده خدایی می‌گن" حرفم رو شروع کردم و این جمله رو گفتم، یه خورده ساکت شد و پشت تلفن گفت همین همکارم که همیشه حرفای قشنگی می‌زنه می‌گه فلان. الان یادم اومد که اون وسطا بهش گفته بودم "اینم یادم نیس کی گفته بود، ولی خب خیلی خوب گفته، می‌گه که هر وقت بین رفتن و موندن شک کردی، حتمن برو. کار نباید به شک می‌کشید." از اون روز نزدیک یه ماه می‌گذره، حالا نصف وقتا مشورت می‌کنه که "اینطوری می‌گه! چی بگم؟"
بدبختی اینجاست که به رفیقم هم سرایت کرده، گوشیش رو می‌ده به من، شماره می‌ده، می‌گه مخو بزن، من هم از اونجایی که جای خودم نیستم و غرور خودم رو به دوش نمی‌کشم، طوری تکست می‌زنم که بعد از دو-سه تا دخترک‌ها زنگ می‌زنن، اما این دیوانه بر نمی‌داره و توی این گرما می‌گه بیا بریم بیرون، می‌ریم به مدت یه ربع ولیعصرو بالا پایین می‌کنیم و توی اون یه ربع همه‌ی احتمالات رو می‌سنجه، بهش می‌گم چی بگه در برابر هر حرف و بعد خودش زنگ می‌زنه، سه دقیقه حرف می‌زنه و واسه فرداش قرار می‌ذاره...
جماعت! با خودتان نگویید که چقدر ما کار می‌کنیم واقعن و این‌ها، این مسایل همه‌ش قبل از ظهر اتفاق میافته، ما قبل از ظهر کلن فقط کار بانکی داریم، مشتری نداریم، بعدازظهر عین سگ می‌دوییم. خیالتان راحت، آسان نیست آنقدرها هم مث سگ دویدن.

هیچ نظری موجود نیست: