قبلترش گفته بودم من سه روزه ریشم رو نزدم، گفته بود بهتره بزنی.
میگفت واس خاطر همین سه دقه سه تیغ کردی؟
نیشم تا پس گردنم باز شده بود، مونده بودم چی بگم؟ یعنی بگم که دیگه چی کارا کردم واس همین سه دقه؟
ولی خب نه فقط وقت نمیشد که بگم چی کارا کردم، همون سه دقه هم رو به اتمام بود و باید میرفت.
گذاشته بودم حرفاشو بزنه، بره سوار ماشینش بشه و بره، بعدن بهم گفته بود تو انقدر بی معرفتی که حتا صبر نکردی نگام کنی وقتی سوار ماشین شدم، سریع سرتو انداختی پایین، از کوچهتون رفتی پایین... وقتی اینارو میگفت، فکر کرده بودم که خب نمیخواستم رفتنتو نگاه کنم.
کوچه رو که اومده بودم پایین، فک کرده بودم اصلن حس خونه رفتن نیست، رفته بودم یوسف آباد، به بستنی رضا که رسیدم، خواستم بستنی بخرم، با خودم گفتم اگه دخترا بستنی میخورن که راه چارهی افسردگیشون باشه، من یکی اگه اینطوری تنهایی بستنی بخورم دق میکنم، بجاش رفته بودم تو شیرینی فروشیِ رضا، دو کیلو شیرینی شکلاتی خریده بودم و رفته بودم خونه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر