۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

388

چند ماهیه تابلویی نصب کردن که لطفن در این مکان سیگار نکشید، منظورم به پاساژمونه، اینه که همیشه کنار درب این وری که به ساختمون بغلی راه داره و کنار مغازه‍ی ماست وایمیسم و نخی دود می‌کنم.
چند روز پیش طرفای ظهر بود، یکی از اسمبل‌کارها دست گذاشت روی شونه‌م و گفت انقدر نکش، خندید رفت دکمه‌ی آسانسور رو زد بیاد پایین. گفتم من که الان روزی حداکثر سه چار نخ می‌کشم، باز خندید و گفت نکش، گفتم داود یه نفر هست صب به صب که من دارم از بالا میام این وری، از فاطمی میاد توی جویبار، حتا واینمیسه سر خیابون که ماشینا واستادن مسافر می‌زنن، خیلی رله و عشقی میاد سر اون کوچه‌هه که خطیای بازار و توپخونه وایمیسن، سیگارشو که کشید، هر کدوم ماشینا که تو قید پر کردن مسافر تا خرتناق نبودن و فقط خواسته بودن که برن رو براشون دست تکون می‌ده و سوار می‌شه میاد پایین. داود جون، تو که اونطوری عشقی سیگار می‌کشی به من نگو نکش.
نیشش تا بناگوش باز شده بود، گفت رفیق بهتر ازین پیدا نمی‌کنه آدم، - سیگارو می‌گفت - تایید نکردم. گفت تو منو از کجا دیدی؟ گفتم من هر روز مسیرمه، چند بار برات دست تکون دادم، منتها انقدر تو حال و هوای خودتی که انگار نه انگار، گفت آره، من صبا همیشه تو عالم خودمم، گفتم به قول یکی از دوستان - منظورم به یکی از بلاگ‌نویس‌ها بود - می‌گفت از سیگاریا عشقی‌تر ندیدم، توی سرمایی که سگ بیرون نمیاد و از پنجره داری بیرون رو نگاه می‌کنی که برف میاد و همه جا نشسته، یکی رو می‌بینی اون پایین به دیوار تکیه داده داره سیگار می‌کشه، دود سیگار و بخار غلیظ دهنش که با هم قاطی می‌شه و می ره هوا رو با چشم دنبال می‌کنه و ... دیگه ادامه نداده بودم. فکر کرده بودم واقعن چقدر شبیه حرفای اون بلاگ‌نویسه بود، انگار فقط پارت عشقی بودنش شبیه بود.
گفت یه روز تو جاده کلاردشت، با چندتا از دوستام رفته بودیم شب چادر بزنیم، صب ساعت چهار اینا بود پا شدم برم بشاشم، دیدم یه شعله‌ی سیگار تو اون تاریکی مطلق انگار از فاصله‌ی چند کیلومتری پیداست، آخه می‌دونی که سیگار شعله ش یه طوریه.. اشاره کردم می‌دونم، ادامه داد آره، با خودم گفتم این دیگه تو چه حالی بوده که اون وقت صب اونم اونجا اومده بوده بیرون سیگار بکشه.
صدای باز شدن قفل درب کابین آسانسور اومد، خدافظی کردیم، اومدم این ور.

می‌گفت عاشق صدای سوختن سیگار تو سکوت شبه؛ کی نیست؟

هیچ نظری موجود نیست: