۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

393

اتاقم پرده نداره.
دو نفر کارگر زن امشب وقتی من نبودم، پرده‌هاشو کندن.
از راه که رسیدم برگشتم سر پله‌ها و داد زدم تو اتاق ما انفجار رخ داده احیانن؟ گفتن چی؟ چی گفتی!؟ داداشم که پایین بود، حرفمو تکرار کرد. به جزیات که بیشتر دقت کردم، عصبانی‌تر شدم، رفتم سر پله‌ها داد زدم کارگر آورده بودین یا عمله افغان؟ باز وقتی میومدم این طرف، هر کدوم به اون یکی می‌گفتن چی می‌گه این؟ داداشم تکرار می‌کرد.
زن احمق پرده‌ای که شیش ماه شسته نشده رو انداخته بود روی تخت، بعد حوله‌ی منم انداخته بود روی پرده‌هه، بعد می‌گن خودتو کنترل کن.
خلاصه از اینه که اتاقم پرده نداره، نه اینکه نداشته باشه، داره، ورداشتن، بعدن میان دوباره می‌زنن.
در حالی که ممولن اول می‌زنن، بعدن می‌رن می‌ذارن.
هاع، تازه وقتی هم داره، می‌شه کنارش زد، می‌ره کنار، انگار که نداره.
هوم، شب از پنجره پیداست، در عوض سقف اتاق از همیشه روشن‌تره.
چه خوبه سایه‌بازی‌ها.
یلدا، همون یلدای سیبزمینیِ داغ، عاشق نور و سایه‌ها و بازی‌هاشه، از اینستاگرامش پیداست. من که عادت ندارم به کسی بگم من ازت نوشتم بیا بخون، تا جایی هم که می‌دونم اینجا رو نمی‌خونه، ولی... ولش کن، ادامه ندم.
امروز صبح بابا با خواهرش پای تلفن دعوا می‌کرد، بالای پله‌ها واستاده بودم و گوش می‌دادم، نه اینکه پایین رفتن یا نرفتنم مهم باشه، نمی‌رفتم، چون حوصله‌ی اون حجم از صدا رو ساعت هشت و نیم صبح نداشتم. صداش که تبدیل به خنده شد، رفتم پایین. از مامان پرسیدم جریان چیه؟ برام گفت، الان یادم نیست چی گفتم، ولی آروم طوری که فقط مادر بشنود گفته بودم حق داره و رفته بودم رد کارم، زده بودم بیرون.
تمام صدای دعواها از ذهنم بیرون رفته بود و دوباره یاد خوابی که دیده بودم افتادم و نیشم باز شد، با خودم فکر می‌کردم شب که شد چطور بهش بگم، ولی خب طاقت نیاوردم و قبل از ظهر براش گفتم، اینکه اونم ذوق می‌کرد، از هر چیزی بهتر بود.
طرفای ظهر بود که دخترعمه تکست زد که خرر تو سر فیلان چیز شلوغ کردی، آره؟ گفته بودم نخست اینکه من نبودم، سکند آو آل شخصیت هم خوب چیزیه و ثالثن تو خونه‌ی مرد شصت ساله اونم یکی با غرور بابای من کسی غلط می‌کنه از این گه‌خوریا کنه، کم هم دادبیداد کرد تازشم؛ گرچه منظورم از شخصیت طلبکار بودنش بود، ولی خو.. بدم میاد آدما این جور مواقع طلبکار هم باشن، از دست پیش گرفتن تا که پس نیافتادن نفرت دارم، برجک که هیچ، از ریشه می‌زنم.
شب به بابا گفتم که چطور حال خواهرزاده ش رو گرفتم، گفت من هر چی می‌گم شماها خودتونو تو دعوای ماها دخالت ندین تو گوشتون فرو نمی‌ره؛ هیه، ریختش رو بعد از این همه سال نشناسم به قول خودش باید برم درم رو بذارم دم بکشه، از اینکه چطور طرفش رو گرفتم مسرور بود. می‌گفت آخه من بهش گفتم گوشی رو به هر کدوم از شماها بدم از کوره در می‌رین غوغا می‌کنین، باورش نمیومد، لبخند یه وری زده بودم، گفته بودم بی خیال پدر من، دیس ایز بیتوین آس انی‌وی، گفت ارایت، گو اسلیپ، گفتم شب بخیر، گفت شب بخیر بابا.

هیچ نظری موجود نیست: