۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

385

"می‌دونی؟ وقتی با هم بودیم به این فکر می‌کردم که این دو هفته، طولانی‌ترین مدتی بوده که تو به زبون نیاوردی که چقدر از من بدت میاد.
راستش یاد یه فیلمی افتادم که وقتی پسره راجع به بدشانسیاش به دختره می‌گفت و در ادامه‌ش اضافه می‌کرد که از سر همین بدشانسیاش عشقی که دختره بهش داره کم می‌شه و در آخر ازش بدش میاد، دختره بش می‌گفت من هر روز بیشتر از دیروز ممکنه از تو بدم بیاد، - ینی اصن الردی از پسره بدش میومد - ولی هیچ وقت عشقم به تو کم نمی‌شه!
خواستم همون موقه این حرفا رو بت بزنم، ولی خب نمی‌دونم چی شد که نگفتم، احتمالن همون موقعی که بغل دستم با فاصله از من نشسته بودی، به روبرو خیره شده بودی و می‌خواستی که حرف بزنم به ذهنم خطور کرده بود، یکی از همون صد دفه‌ای که دهنم رو باز کردم تا حرف بزنم و هیچی نگفته بودم، دهنمو بسته بودم و نفسی که برای حرف زدن حبس کرده بودم رو از بینی بیرون داده بودم، شاید هم تبدیل شده بود به یکی از وقت‌هایی که حرف دیگه‌ای تو دهنم گذاشته بودم، نمی‌دونم، درسته که حافظه‌ی من در بعضی موارد خیلی قویه و ممولن ثانیه به ثانیه‌ی دیت‌ها رو از بر می‌کنم، ولی خب الان یادم نیست.
هوم، یادته همون روز گفته بودم آدم باید بعضی چیزها رو بنویسه که برای همیشه یادش بمونه؟ گفته بودی مگه می‌شه آدم این چیزا رو یادش بره؟ گفته بودم موضوع این نیست که اصل مطلب رو یادش بره که خو معمولن وقتی احساس قوی باشه آدمی یادش نمی‌رود، ولی خب برای این باید بنویسه که بدونه در لحظه چه حال و هوایی داشته..."

هوم، اینجا رو که نمی‌خونه، ولی خب همونطور که گفته بودم، آدم باید بعضی حرفا رو بنویسه که نوشته باشه.
همین دیگه.

هیچ نظری موجود نیست: