۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

نفرتِ روشن؛ عشقِ تاریک

حالم از این نور آفتاب بهم می‏خوره.
از مهمونی‏هایی که تمام چراغ‏ها رو روشن می‏کنن، نفرت دارم.
احساس انزجار می‏کنم وقتی در حضور کسایی هستم که فکر می‏کنن چون همه‏ی لوسترها روشن نیست، پس صاحب‏خونه بخیله.
خسته شدم از این سردردِ قدیمی.
فقط یکی، دو سال منو به حال خودم رها کرده بود، حالا دوباره برگشته.
سردردی که از نور زیاد تشدید می‏شه.
سردردی که نسخه‏ش عینک دودیِ طِبیه.
سردردی که انگار نوک دو تا سوهان رو می‏ذارن روی شقیقه‏هام و از اونجا می‏کشن تا پشتِ سرم.
لعنتی!
کاش لااقل هر بار که مسیر به آخر می‏رسید، یه مجالی می‏داد.
اما انگار دستای کس دیگه‏ای منتظره که به محض اینکه دو تا سوهان اول مسیر رو حرکت کرد، همون لحظه به کار خودشون مشغول بشن.
به چند برگ مُسکن گردن کلفت نیازمندم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتون هستم.

بی‏قانون، قانون وضع می‏کند: هر گونه برداشت سیاسی از واژه‏ی سبز ممنوع می‏باشد.

۳ نظر:

خانومی گفت...

کلا بیقانون تازکیا ترسناک و بداخلاق شده.
انگار میگن مال سر دردشه
ما چه میدونیم والا
(آیکون یک عدد از اینا که دستشو به نشونه نمیدونم والامیبره بالا)!!!!

ناشناس گفت...

من که نُوافِن جواب شدم ولی حالا تو امتحان کن شاید تاثیر داشته باشه..این سر دردها نسخش فقط دست خودمونه و لاغــــــــیر!

ناشناس گفت...

تو هم میگرن داری؟ ):