گاهی وقتا شرایط زندگی، جا و مکان، خانواده، فرهنگ جا افتاده میون جامعه و غیره ایجاب میکنه که آدم تصمیمایی بگیره که نه تنها مخش رو جابهجا میکنه و تا فیهاخالدونش رو میسوزونه، حتی یا بهتره بگم بلکه شیشهی دلش رو هم بدجوری خورد و خاکشیر میکنه...
گاهی وقتا این تصمیمای لعنتی، بشر رو میاندازه تو مثلثی که یه گوشهش رو خودش وایمیسه و گوشههای دیگه تیکههای دلش که خورد و خاکشیر شده، پخش و پلا شدن...
گاهی وقتا انسان برای خلاصی از شر انتخاب این که به کدوم یکی از گوشه های مثلث زندگیش فرار کنه بسمت کس دیگهای پناه میبره. اما دریغ...
دریغ از اینکه نه تنها راه نجاتی پیدا نمیکنه، بلکه مثلثش رو حالا به یه چهارضلعی بدل کرده.
چهارضلعیای که مسلما چهارتا کنج هم داره و حالا از ترس اینکه گوشههای این چهارضلعی بیشتر نشه و دلش از اینی که هست تیکهپارهتر نشه، دنبال هیچ راه چارهای خارج از حول خود چهارگوشش نمیگرده...
اما بعد چندوقت، وضعیت به جایی کشیده شده که هر کدوم از گوشهها انقدر واسهی خودشون از دل این موجود بیچاره دارن که نه تنها بستهشون نیست، حتی دنبال بقیه تیکهها هم هستند و مسخرگی کار از اینجا نشات میگیره که تا هر کدوم از اینها مطمئن نباشند که این دل بیصاحاب کاملا از آن خودشونه، حتی گوشهای از محبت دلشون رو نثار این خلق خدا نخواهند کرد...
این وسط تنها ترس مالک اصلی اینه که خودش و دلش، هر دو با هم تموم بشن و کلا بین سه گوشهی دیگه تقسیم بشه...
اونوقت تنها امیدی که باقی میمونه این خواهد بود که لااقل یکی از گوشهها کم شده و دوباره مثلث زندگی به جای قبلیش برگشته...
واقعا امیدواری بزرگیه.
خوب آخه یکی از همین خزعبلات قدیمی میگه: انسان به امید زندهست...
و سه نقطه
گاهی وقتا این تصمیمای لعنتی، بشر رو میاندازه تو مثلثی که یه گوشهش رو خودش وایمیسه و گوشههای دیگه تیکههای دلش که خورد و خاکشیر شده، پخش و پلا شدن...
گاهی وقتا انسان برای خلاصی از شر انتخاب این که به کدوم یکی از گوشه های مثلث زندگیش فرار کنه بسمت کس دیگهای پناه میبره. اما دریغ...
دریغ از اینکه نه تنها راه نجاتی پیدا نمیکنه، بلکه مثلثش رو حالا به یه چهارضلعی بدل کرده.
چهارضلعیای که مسلما چهارتا کنج هم داره و حالا از ترس اینکه گوشههای این چهارضلعی بیشتر نشه و دلش از اینی که هست تیکهپارهتر نشه، دنبال هیچ راه چارهای خارج از حول خود چهارگوشش نمیگرده...
اما بعد چندوقت، وضعیت به جایی کشیده شده که هر کدوم از گوشهها انقدر واسهی خودشون از دل این موجود بیچاره دارن که نه تنها بستهشون نیست، حتی دنبال بقیه تیکهها هم هستند و مسخرگی کار از اینجا نشات میگیره که تا هر کدوم از اینها مطمئن نباشند که این دل بیصاحاب کاملا از آن خودشونه، حتی گوشهای از محبت دلشون رو نثار این خلق خدا نخواهند کرد...
این وسط تنها ترس مالک اصلی اینه که خودش و دلش، هر دو با هم تموم بشن و کلا بین سه گوشهی دیگه تقسیم بشه...
اونوقت تنها امیدی که باقی میمونه این خواهد بود که لااقل یکی از گوشهها کم شده و دوباره مثلث زندگی به جای قبلیش برگشته...
واقعا امیدواری بزرگیه.
خوب آخه یکی از همین خزعبلات قدیمی میگه: انسان به امید زندهست...
و سه نقطه
۲ نظر:
اینجاست که شاعر میگه:
به مرگ میگیرن که به تب راضی بشی
"گاهی وقتا انسان برای خلاصی از شر انتخاب این که به کدوم یکی از گوشه های مثلث زندگیش فرار کنه بسمت کس دیگهای پناه میبره."این قسمتو باید bold می کردی ..
ارسال یک نظر