۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

گاهی وقتا؛ مرتیکه‏ی هندسی

گاهی وقتا شرایط زندگی، جا و مکان، خانواده، فرهنگ جا افتاده میون جامعه و غیره ایجاب می‏کنه که آدم تصمیمایی بگیره که نه تنها مخش رو جابه‏جا می‏کنه و تا فیهاخالدونش رو می‏سوزونه، حتی یا بهتره بگم بلکه شیشه‏ی دلش رو هم بدجوری خورد و خاکشیر می‏کنه...
گاهی وقتا این تصمیمای لعنتی، بشر رو می‏اندازه تو مثلثی که یه گوشه‏ش رو خودش وایمیسه و گوشه‏های دیگه تیکه‏های دلش که خورد و خاکشیر شده، پخش و پلا شدن...
گاهی وقتا انسان برای خلاصی از شر انتخاب این که به کدوم یکی از گوشه های مثلث زندگی‏ش فرار کنه بسمت کس دیگه‏ای پناه می‏بره. اما دریغ...
دریغ از اینکه نه تنها راه نجاتی پیدا نمی‏کنه، بلکه مثلثش رو حالا به یه چهارضلعی بدل کرده.
چهارضلعی‏ای که مسلما چهارتا کنج هم داره و حالا از ترس اینکه گوشه‏های این چهارضلعی بیشتر نشه و دلش از اینی که هست تیکه‏پاره‏تر نشه، دنبال هیچ راه چاره‏ای خارج از حول خود چهارگوشش نمی‏گرده...
اما بعد چندوقت، وضعیت به جایی کشیده شده که هر کدوم از گوشه‏ها انقدر واسه‏ی خودشون از دل این موجود بیچاره دارن که نه تنها بسته‏شون نیست، حتی دنبال بقیه تیکه‏ها هم هستند و مسخرگی کار از اینجا نشات می‏گیره که تا هر کدوم از اینها مطمئن نباشند که این دل بی‏صاحاب کاملا از آن خودشونه، حتی گوشه‏ای از محبت دلشون رو نثار این خلق خدا نخواهند کرد...
این وسط تنها ترس مالک اصلی اینه که خودش و دلش، هر دو با هم تموم بشن و کلا بین سه گوشه‏ی دیگه تقسیم بشه...
اونوقت تنها امیدی که باقی می‏مونه این خواهد بود که لااقل یکی از گوشه‏ها کم شده و دوباره مثلث زندگی به جای قبلی‏ش برگشته...
واقعا امیدواری بزرگیه.
خوب آخه یکی از همین خزعبلات قدیمی می‏گه: انسان به امید زنده‏ست...

و سه نقطه

۲ نظر:

ناشناس گفت...

اینجاست که شاعر میگه:

به مرگ میگیرن که به تب راضی بشی

ناشناس گفت...

"گاهی وقتا انسان برای خلاصی از شر انتخاب این که به کدوم یکی از گوشه های مثلث زندگی‏ش فرار کنه بسمت کس دیگه‏ای پناه می‏بره."این قسمتو باید bold می کردی ..