۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

یه کمی حرف ؛شاید به درد بخور (1)

پاییز سال 86
تونل رسالت
صبح جمعه؛ ساعت 6-7

کیوان: پسر، این امیر چقدر فک زد، تا صبح داشت از خاطرات دوران جنگ تعریف می‏کرد.
-    حالا تو که اونور نشسته بودی، کریستالت رو هم تو بغلت گرفته بودی و داشتین با هم لب و لاس می‏زدین.
-    مگه گوشم کار نمی‏کرد؟
-    گوشت کار می‏کرد؛ منتها مگه لب‏های آناهیتا واسه‏ی گوش تو وقت شنیدن چیز دیگه‏ای رو هم می‏ذاشت؟
-    خوب آره! ولی...
-    فک نزن بابا؛ سه شبه که توی اون باغ نذاشتین درست بخوابیم.
-    من نذاشتم تو بخوابی بزمجه؟ یا تو و سیاوش که دهن همه رو... کامی اینجا رو...
-    کجا رو؟
-    این دخترَ رو ببین! اوناهاش.
-    خوب! حالا چی کار کنم؟ تو راهت رو برو بابا.
-    آخه ببین چطوری راه می‏ره؟
-    من فعلا فقط می‏بینم که ماشینِ تویی که توی فرعی پایین 70-80تا نمی‏ره، الان داره با 20تا می‏ره.
-    این دختره چرا چادرش از سرش افتاده؟
-    من چه می‏دونم!؟ لابد جن..ده دوزاریه.
-    نه بابا! نگاش کن آخه.
-    کیوان!!!
-    هاه؟
-    باور کن بهش تجاوز کردن!
-    نه بابا!!
-    نگه دار ببینم.
-    خیلی خوب! چرا داد می‏زنی؟ حالا تا الان داشت می‏گفت طرف...

من: خانم! حالت خوبه؟
-    چیه؟ شماها هم می‏خواین...

کیوان: چی می‏گه کامران؟
-    نمی‏دونم! صداش در نمیاد اصلا.
-    بیارش تو ماشین!
-    پاشو بیا کمک! از حال رفت، باید ببریمش بقیة‏الله(بیمارستان)

ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست: