میدونی؟ یه نفر وقتی که حرف میزنه ممکنه بعدا یادش بره چی گفته یا اصلا متوجه نباشه که حالتی که موقع حرف زدن داره چه جوریه و چه حسی رو به طرف مقابل القا میکنه، حتی ممکنه همون چند دقیقه بعدش دقیقا ندونه که لحنش چی بوده و کلماتی که به کار برده دقیقا چه کلماتی بوده. اما وقتی که توسط اساماس یا ایمیل و اینها حرف میزنه و ارتباط برقرار میکنه، خوب مسلما بعدش میشه رفت و دید که چی فک زده و توی طرف مقابلی که حالت صداش رو نمیشنوه چه تاثیری میتونه گذاشته باشه...
پریشب یه سری از همین گندها زدم که حالا با چهار دست و پا رفتم توش هیچ، هیچکس هم نمیتونه منو بیاره بیرون! جز...
سرم بدجوری درد میکرد و اعصاب خوردی از حرفهایی هم که زده بودم بهش اضافه شد و بعد از دو ساعت غلت زدن تو تخت، بلند شدم...
از وقتی بیدار شدم هنوز اسیر خواب نشدم یا بهتره بگم هنوز اسیر بیداریم. توی این 48ساعت و خوردهای که بیدارم، هر بار که خواستم بخوابم، همون لحظه اومد توی خوابم و از خواب پریدم. هر بار وقتی بیدار میشم یاد همون اساماسش میوفتم و میرم توی آرشیوم و به کلماتش خیره میشم که نوشته "دیگه نه توی خوابت میام نه جلوی چشمات"
از اون شب به بعد دیگه بهش نگفتم چقدر جلوی چشمامه و توی خوابم میاد. حالا هم قراره بدونه؟ خوب بذار بدونه، من که توی پست Nothing Else Matters گفته بودم دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست.
کلا تازگی زیاد گند میزنم توی این اساماسها، اون دفعهای هم که غیر مستقیم خواسته بود تا برم پیشش و نفهمیدم منظورش چیه!
ناراحت شد. خوب من علم غیب ندارم که... هرچند بعدا که بهم گفت قضیه چی بوده، گفت مهم نیست. ولی خوب میدونم....
ببخشید؛ متأسفم...
هم بابت اون روز ظهر و هم بابت پریشب.
پ. ن: قدیما راحتتر بیدار میموندم. الان فقط نزدیک دو شبانهروز و نصفیه که بیدارم و مخم داره ریپ میزنه. شاید هم از اولش ریپ میزد، خودم که نمیدونم. ولی اگه از اولش ریپ میزد پس حتما الان دیگه به ترتر افتاده...
انتهای زر/.
پریشب یه سری از همین گندها زدم که حالا با چهار دست و پا رفتم توش هیچ، هیچکس هم نمیتونه منو بیاره بیرون! جز...
سرم بدجوری درد میکرد و اعصاب خوردی از حرفهایی هم که زده بودم بهش اضافه شد و بعد از دو ساعت غلت زدن تو تخت، بلند شدم...
از وقتی بیدار شدم هنوز اسیر خواب نشدم یا بهتره بگم هنوز اسیر بیداریم. توی این 48ساعت و خوردهای که بیدارم، هر بار که خواستم بخوابم، همون لحظه اومد توی خوابم و از خواب پریدم. هر بار وقتی بیدار میشم یاد همون اساماسش میوفتم و میرم توی آرشیوم و به کلماتش خیره میشم که نوشته "دیگه نه توی خوابت میام نه جلوی چشمات"
از اون شب به بعد دیگه بهش نگفتم چقدر جلوی چشمامه و توی خوابم میاد. حالا هم قراره بدونه؟ خوب بذار بدونه، من که توی پست Nothing Else Matters گفته بودم دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست.
کلا تازگی زیاد گند میزنم توی این اساماسها، اون دفعهای هم که غیر مستقیم خواسته بود تا برم پیشش و نفهمیدم منظورش چیه!
ناراحت شد. خوب من علم غیب ندارم که... هرچند بعدا که بهم گفت قضیه چی بوده، گفت مهم نیست. ولی خوب میدونم....
ببخشید؛ متأسفم...
هم بابت اون روز ظهر و هم بابت پریشب.
پ. ن: قدیما راحتتر بیدار میموندم. الان فقط نزدیک دو شبانهروز و نصفیه که بیدارم و مخم داره ریپ میزنه. شاید هم از اولش ریپ میزد، خودم که نمیدونم. ولی اگه از اولش ریپ میزد پس حتما الان دیگه به ترتر افتاده...
انتهای زر/.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر