۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

467

خواهرش زر می‌زنه.
آدما خیلی خوبه که یه کاری نکنن - کنن - که حداقل ازشون متنفر نشی.
هی! بلخره نفهمیدم تجربه‌های خوبی می‌تونه داشته باشه یا تجربه‌های خوبی باید داشته باشه!؟
اومدم این پست رو نقطه‌دار - شماره‌دار - بنویسم، سبکی که هیچ وقت توش خوب نبود.
می‌خواستم این کارو کنم، چون موضوع‌های زیادی تو ذهنم بود که حرف زیادی راجبشون نداشتم.
ولی وقتی شروع می‌کنی پست نقطه‌دار نوشتن که مثلن هیچ‌کدوم ربطی به هم نداشته باشن و بتونی صد تا حرف بزنی، انگار هی کم میان حرفات و بازم کم میان حرفات، غیر از این مدام وسط‌ش چیزای دیگه یادت میاد که شاید ربط به حرفای قبلت داشته باشه.
می‌دانید؟ قرار نیست حتمن همه‌ی عالم و آدم بفهمن من چی می‌گم. همونطور که هر کسی قرار نیست آدمی رو بفهمه.
همونطور که هر کسی از من خوشش نمیاد، قرار هم نیست از خوندنم خوشش بیاد.
قبل از نوشتن این پست انقدر عصبی شده بودم، رفتم تو مستراحِ پارکینگ سیگار کشیدم، کاری که قبلن حتا یک بار هم انجام نداده بودم.
احمقانه‌ست زندگی.
خیلی دلم می‌خواست می‌نشستم سفسطه‌گری می‌کردم که کجاش هست و کجاش نیست، احمقانه بودن زندگی رو می‌گم، ولی خب اصلن حوصله ندارم.
ولش کن، ادامه هم ندم.

هیچ نظری موجود نیست: