۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

465

هنوز از خنده‌های قبل لبخند رو لبم مونده بود.
فکر کرده بودم مردک بیست و پنج سالت شد و هنوز نیشت الکی باز می‌مونه و باید دستی ببندیش.
از دستی خنده‌م گرفت و نیشم بسته نشد.
باز دو تایی زدیم زیر خنده.
زیر گوشش گفتم فقط ما دو تا می‌خندیم، هیچ کی دیگه نمی‌خنده.
خنده‌ش بیشتر شد و سرشو تو گردن نداشته‌م فرو کرد.

هیچ نظری موجود نیست: