تا سالهای سال، شاید بیش از پنج سال...
اینکه پنج سال رو میگم تا سالهای سال، احتمالن تو نگاه اول مضحک به نظر بیاد، آخه پنج سال و یا کمی بیشتر که سالهای سال به حساب نمیاد.
ولی خب معمولن این موضوع بستگی به این داره که در چه زمینهای این اصطلاح یا عبارتو به کار برده باشی، به نظرم وقتی بخوای مثل من به کار ببری شاید کم هم باشه.
منظور از کم اینکه اونطور که باید و شاید وصف حال نیست.
تازگی گلههایی میشنوم یا که حتا با انزجار از توضیح دادنام غر میزنن، میدونم که توضیح عنه، ولی خب من همینم، دیگه اینجا که چاردیواری اختیاری هر گونه که دلم بخواد مینویسم، شما تو همون تکستها و ایمیلها غرهاتو بزن.
انیوی، داشتم میگفتم، تا سالهای سال، شاید بیش از پنج سال از بزرگترین حسرتها یا شاید بشه گفت آرزوهای ناشدنیام این بود که کاش لااقل هفت یا هشت سال زودتر به دنیا میومدم.
نوشتنِ این پست تو شب تولدم هم حال و هوایی داره واس خودش. شب تولد بیست و پنج سالگی، ربع قرن...
هه!
الان که دارم مینویسم - راستش فک کنم طرفای پنج بعدازظهر بود اولین کلمه رو توی گوشی نوشتم، بعد هی مسایل مختلف پیش اومد و طول کشید تا نیمهی اول دربی تهران پخش شد و نشستم کم و بیش نگاه کردم، بعد انقدر حالم از بازیشون بهم خورد که بین دو نیمه اومدم پای کامپیوتر به قول انگلیسی زبانها اند هیِر وی آر، آره - و یاد روزایی میافتم که هر شب فکرم درگیر همین موضوع بود، الانه باز هم دلایل دیگهای یادم میاد که موقع شروع به نوشتن اصلن یادم نبود.
میدانید؟ چند ساعت پیش فقط یاد عاشقیَتها بودم، یاد دخترکانی - نویسنده به این دلیل از واژهی دخترکان استفاده میکنه، چون حال نمیکنه بنویسه دختران، دلم خواست توضیح بدم الان باز، به همین سادگی - که اشک توی چشمشان جمع میشد و تو چشمهام (چشمهای گاهی خیس) نگاه میکردن و بعضی بعد از یک یا دو سال یا حتا سه سال رابطه، تنها دلیل بهم زدنشان اختلاف سنیِ پنج سال و بیشتر بود.
وقتی بحث اختلاف سنی پیش میاد، حالا هر چقدر هم که باشه، نمیشه برای این فاصلههه "سالهای سال" رو به کار برد، مگه نه؟
مثلن یادم میاد بچه که بودم دوست داشتم برادر بزرگتره باشم، نه به این خاطر که حریف زور داداشم بشمها، البته دروغ نگم این هم بود یه وقتا، اما اونقدرا حس جدیای نبود، مال معدود روزهایی که با داداشم دعوا داشتیم و مسلمن کتک بیشتر رو من میخوردم، ولی چیزی که حقیقتن بهش فکر میکردم این بود که از اون داداش بزرگای حمایتگر باشم مثلن.
یه همچین موجودیام من.
چند روز پیش به یکی از دوستام، از همون قدیمیا که آخر این پست بهشون اشاره شده گفتم یه همچین موجودیام من، گفت خوب موجودی هستی، حیف تو محیط وب بود، انگار لبخند شیرینی میزد، نشد ببینم سیو کنم تصویر لبخندش رو.
یا مثلن اون موقع که پدرم ورشکست شد و با خودم فکر میکردم اگه بزرگتر بودم، میتونستم کمکحالش باشم.
نمیدونم، از همین چیزا دیگه!
این روزا رابطهم که با آدمای هم سنم - تا دو سال بالا پایین هم سنه به زعم من - به صورت احمقانهای بهم میخوره، یکی از دلایل اصلیش همون رابطههای قدیم بوده و هست. مسلمن وقتی عادت کنی به برخوردها و رفتارهای عقلانیتر، نمیتونی خیلیا رو تحمل کنی.
دوباره ارتباطم با دوستای سن بالای قدیمیام که مدتها باهاشون بیرون نمیرفتم و صحبتهامون فقط در حد صحبتهای فیسبوکی شده بود، زیاد شده.
بازم دلم از همون چیزای ناشدنی میخواد.
این چند وقت همهش میدنایت این پاریس میاد تو ذهنم، چقدر این فیلمو دوست داشتم.
ادامه ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر