۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

373

گاهی قبل از اینکه برم سر کار، می‌رم خلوت‌ترین و گوشه‌ترین گوشه‌ای که توی خونه می‌شه پیدا کرد، نزدیک یک ساعت کنار پنجره می‌شینم و با گوشی توی اینترنت چرخ می‌زنم.
امروز نوری که از پنجره به داخل میومد، خبر ازین می‌داد که هوا ابریه و خب شاید احتیاجی به برداشتن عینک آفتابی نباشه.
همین که سرم رو بالا آوردم و از پنجره به بیرون، سمت بالا نگا کردم، خورشید از پشت ابر اومد بیرون، چشم‌م رو زد، سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بهم زدم که از تاری در بیاد، دیدم که واضح شد، نور دوباره داشت کمرنگ می‌شد، انگار خورشید دوباره می‌رفت پشت ابر.
به خودم خندیدم، فکر کردم ینی چی آخه؟ عن، فقط می‌خواست چشِ منو بترکونه؟ فک کردم شاید خیلی آدما نشونه‌ای بگیرن ازین مسایل، ولی خب من... نمی‌دونم.
یه شب ساعت نه و نیم-ده بود، سر میز نشسته بودیم و اصطلاحن ته‌بندی می‌کردیم که بعد از نیمه‌شب گشنگی سراغ‌مون نیاد، به داداش‌م می‌گفتم باید سعی کنم یواش یواش خوابمو تنظیم کنم که زودتر بخوابم، بابا از اون طرف میز، تقریبن شیش تا صندلی اون طرف‌تر گفت اصلن آدم باید ده-ده و نیم خواب باشه دیگه.
داشتم لقمه رو پایین می‌دادم که بعدش جواب حرفش رو بدم، داداشم گفت نگفت می‌خوام مرغ بشم که! گفتم منظورم از زود خوابیدن ساعت دوازده بود دیگه حداکثر، نه اینکه دیگه یه طوری بخوابم که پنج و شیش صب بیدار شم و مجبور باشم تو تختم به سقف زل بزنم.
الان که این‌ها رو می‌نویسم دقیقن شبی رو گذروندم که ازش حرف زدم، ساعت ده شب نشستم پای کامپیوتر، تصمیم داشتم مثلن حداکثر ساعت دوازده و نیم شات داون رو کلیک کرده باشم.
ولی خب طبق روال همیشگیِ زندگانی‌ام، یک نفر که رویش را نمی‌شود زمین زد، خواست که با من حرف بزند، نه اینکه حالا رودربایستی در کار باشه‌ها، دلم نمی‌خواست حالا که خواسته بعد از این همه حرف بزنیم، خودم رو چس کنم که من امشب برنامه دارم دوازده و نیم خواب باشم، - الان خنده‌م گرفته - از یک که گذشت، گفتم یک و نیم می‌گم می‌رم، یک ربع یک ربع به همین منوال برام گذشت، تا بلخره یک ربع به سه بلند شدیم بریم.
این‌ها رو صبح، قبل از اینکه برم سر کار، وقتی نشسته بودم گوشه‌ترین گوشه‌ی خونه، با گوشی نوشتم، فقط از سر اینکه نمی‌شه با برنامه‌ی بلاگر نمی‌شه لیبل زد و البته اگر هم بشود، بلد نیستم با اندروید نیم‌فاصله بزنم، الان می‌خوام پابلیش کنم.
ولی خب الان که نشستم پای کامپیوتر و تقریبن دارم غش می‌کنم راستش دلم می‌خواد بازم از همین روزمرگی‌های همیشگی بنویسم‌ها، ولی خب هیچ چیز توی ذهنم نیست فعلن.

هیچ نظری موجود نیست: