۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

371

شاید اگه آمار و احتمالاتم خوب بود می‌تونستم حساب کنم چند درصد امکان داره آدمی فرد مورد نظرش رو طرف‌های ظهر - با اطلاع به شاغل بودنش - تو یکی از شاهراه‌های تهرانِ چندین میلیونی ببینه. حالا هر چقدر هم که اون شاهراه نزدیک خونه‌ش باشه، مثل اینکه کسی انتظار داشته باشه وقتی گذرش به چهارراه ولیعصر میافته منی که تقریبن هر روز ده ساعتم رو اونجا می‌گذرونم رو ببینه. حالا شاهراهی که من ازش حرف می‌زنم میدون صنعت بود، تفاوتشون یه ذره دو ذره نیست، ولی خو... اون لحظه‌ای که سر می‌چرخوندم و فکر می‌کردم بعد از چند ماهه که اومدم صنعت؟ چهار ماه؟ وقتی به خودم اومدم که فکرم رو بلند زدم، رو به بغل دستیم کردم و گفتم از مرداد تا حالا چند ماه می‌گذره؟ هیچی نگفت، حتا لبخند هم نزد، کلن هیچی. شاید اصلن نشنید. بعد با خودم می‌گفتم من فقط دارم نگاه می‌کنم ببینم چقدر عوض شده الان که چند ماهه این اطراف پیدام نشده.

چند سال پیش یکی از رفقام یه صب تا شب اومده بود ایران و دعوت‌ش کرده بودم خونه‌مون، اون روز از هر دری گفتیم، یه وقتی صحبت از این شده بود که دخترهای آمریکایی چطوری‌ان!؟ بعد از یه خورده صحبت کردن و وقتی می‌خواست "فول آو شت" رو برای وصف بیشترشون به کار ببره، مونده بود چه واژه‌ی فارسی رو می‌تونه بگه که حق مطلب رو ادا کنه، آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که یه تپه گه و غیره عمرن اون مفهوم رو نمی‌ده و بی‌خیال شدیم و همونطوری به حرف زدن‌ش ادامه داد. بعد از هشت سال زندگی تو وگاس به این نتیجه رسیده بود.
هوم، هر بار به پست این پر چونه‌هایی که منتظرن گوش مفت گیر بیارن تا شروورهاشون رو به خوردت بدن می‌خورم، یاد اون لحظه‌ای میافتم که امیر دستش رو تو هوا می‌چرخوند و اممم و اممم می‌کرد میافتم.
تقریبن تمام این آدم‌ها همونایی هستن که از سکوتت برداشت می‌کنن، حرفی برای گفتن نداری یا به زبون خودشون زبونت تو کونت گیر کرده. می‌دانید؟ در همسایگیِ محل کارم چند تایی از این موجودات که خلق نکردنشون برای طبیعت مسلمن فقط منفعت بوده و بس، زندگی می‌کنن.
با همین آدم و یکی دو نفر دیگه وایساده بودیم به صوبت کردن، داشتم از این می‌گفتم که دو سال پیش اگه پونزده تومن داشتم و فک می‌کردم اگه بخوام برم با حمایت خاله‌م تا یه مدتی می‌تونم دووم بیارم، الان که پولم دو برابر شده می‌دونم که حتا نمی‌تونم پاشم برم و الخ. کلن بحث‌مون تو این محور می‌چرخید که ما - ینی جوون‌ها - تو این مملکتی که سگ می‌زنه گربه می‌رقصه هیچ غلطی نتوانیم کنیم. همین موقه‌ها بود که یه مرد لاغر قدبلند عینکی، با موهای جوگندمی که به چهره‌ش میومد چهل یا که چهل و پنج سال سن داشته باشه، اومد دم در، همه طبق عادت که مشتری میاد، ساکت شدیم، همونطوری که وایساده بودم و وزنم رو روی یه پام و دستم که گذاشته بودم روی ویترین انداخته بودم، داشتم به مرد که نگاه‌ش رو روی صورت چهارتامون می‌چرخوند و کت خاکستریش رو که روی ساعد دستش انداخته بود گرفته بود طرفمون نگاه می‌کردم. مرد گفت "آقایون کت می‌خرین؟"، انتظار یه همچین حرفی رو نداشتم، فکر کردم از این گداهای شیک‌پوشه، سرم رو به چپ و راست تکون دادم که ینی نع، بقیه هم به سبک خودشون گفتن نه، نگاهم به شلوار مرد افتاد که ستِ کتش بود، مرد یه حرکت ناامیدانه به سرش داد که انگار بگه "آهان، باشه، خله خب، باشه، من رفتم"، رفت، بچه‌های دیگه رو نگا کردم، همه همدیگه رو نگاه کردیم، دهنم رو باز کردم، ولی یکی از بچه‌ها همون حرف من رو زد و گفت فک کردم الانه که مثلن بگه پس پول کرایه بده برم تا کرج، ولی مرد هیچی نگفت و وقتی از در رفت بیرون، رفت طرف دختر جوونی که تشخیص اینکه همسرش بود یا کسِ دیگه، سخت بود. از توی شیشه دنبالشون کردیم، به تک‌تکِ حجره‌های پاساژ سر زدن، هر بار مرد می‌رفت جلو، دم در و زن تو فاصله‌ی یکی دو متری می‌ایستاد و روش رو می‌کرد طرف دیگه‌ای، انقدر رفتن تا از در پاساژ مجبور شدن برن بیرون، رفتن.
با خودم فکر می‌کردم کدوممون نداشتیم که مثلن صد تومن، نه دویست تومن بهش بدیم، به کسی که کتِ تنش رو درآورده که بفروشه. ولی انقدر کثافت زیاد شده که... به دروغگویی‌ها نباید جواب داد، نمی‌دم. ولی وقتی شک می‌کنم که آیا طرف دروغ می‌گه یا نه، سخت می‌شه، نه اینکه ندونم که از این وضعیت بدترها چقدر زیاده‌ها، می‌دونم، ولی خب یهو آدمی به خودش میاد که سر چی داره ناله می‌کنه و یکی دیگه تو چه وضعیتیه، می‌ترکه یهو آدم...
می‌ترکه دل آدم...

هیچ نظری موجود نیست: