۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

377

خب، این رو بنویسم، پابلیشش کنم. بعدن میام ادیت می‌کنم، نیم‌فاصله دارش می‌کنم که حرص نخورم.

خواستم از این بنویسم که صبح این مثلن زمستونی که در حال طی کردنش هستیم که بعد از این همه التماس و لابه‌ای که به درگاه‌ش کردیم، دیروز کمی باریدن گرفت، رفته بودم دم پنجره که طبق عادت همیشگی‌ام که شوما بی قانون خوان‌های ثابت ازش خبر دارین، آب و هوا رو چک کنم که آیا عینک آفتابی لازم است؟ که آیا بوت بپوشم؟ که آیا فیلان؟
از تخت که بیرون اومده بودم هنوز هیچی تنم نکرده بودم، فقط شورتم به پام بود، پنجره رو باز کردم، سرما میومد تو، از طرفی آفتاب کج - توصیفو عشق کن ینی - زمستونی افتاده بود روم، یه حس باحالی بهم دست داده بود، مثل وقتی وسط تابستون کولر ماشین رو روشن کردی، تو یه خیابون خلوت منتظر یاری که بیاد سوار شه که بندازین برین و از طرفی آفتاب افتاده روی تنت، البته اونجا لخت نباشی، خوب نیست. ولی خیلی شبیه بود.
لذت وافر یا شاید حتا بگم لذت داغانی داشت، چن دقیقه‌ای همینطوری با چشمای بسته دستم روی دستگیره‌ی پنجره مونده بود و یاد دوران خوش سال‌های هشتاد و پنج و هشتاد و شیش افتاده بودم.
می‌گن آدما از رنجی که می‌کشن توی این دنیا، اون طرف از بار گناه یا که عذابشون کم می‌شه.
سوالی که مطرحه اینه که با خاطره‌بازها چه می‌کنند؟

بعدن‌نوشت: الان نیم‌فاصله دارش کردم. 23:36 به وقت تهرون.

هیچ نظری موجود نیست: