گفته بودم دلم تنگه، ولی نمیدونم واس چی یا واس کی؟
همون لحظه فکر کرده بودم حتا نمیدونم دل تنگیه یا مرگِ دیگهای، ولی خب ادامه نداده بودم و نازنین رفیقم هم گفته بود بخون، یا به یه آهنگی گیر بده یا که بشین بنویس.
و من فکر کرده بودم نه و نیم که از در پاساژ زدم بیرون، همین که نشستم تو ماشین تا برسم خونه، نیم ساعتی رو با جیپیآراسِ دیزلی، تو گودر چرخ زدم و خوندم، حوصلهی کتاب دست گرفتن هم که ندارم فلن.
موسیقی هم که... امروز وقتی میرفتم پاساژ، رادیو پیام یه قطعه پخش میکرد که ساز اصلی ساکسیفون بود، محشر بود، همون موقع با ترکآیدی اسمش رو در آوردم، ولی واسه دانلودش بیشتر از صد تا سانگ هم نام پیدا کردم که حس تک به تک گوش دادنشون نیست.
اینه که الان هی جودِ بیتلز رو گذاشتم روی ریپیت و همزمانی که تایپ میکنم، گه گدار چشمهام رو روی هم میذارم و فقط دستهام مینویسن و زیر لب لیریکش رو از حفظ باهاش میخونم. گاهی با لب زدنم خودم کیف میکنم که چقدر هماهنگم، حتا حیرت کسان دیگر رو هم در این زمینه دیدم.
از اینکه با آن همه زحمت سیگار رو کنار گذاشتن، دوباره دارم میکشم و فقط نخی شدم، حرصم میگیرد، اما دلخوشیها چه بسیار محدودند.
آخر دلخوشیهایم برمیگردد به اینکه مثلن خواهرم مرا آنقدر میشناسد که وقتی مادرم نظرم رو راجب سوپی که پخته میپرسه و بهش میگم من خوشم نمیاد و مادرم میگه همه که خوششون اومده از مزهش، خوشمزهس و خواهرم میاد وسط که کامی کلن نسبت به طعم غذا حساس نیست، با حالت غذا مشکل داره و من به این فک میکردم که شاید از حرفهای سابقم باشه که گفتهام لوبیاپلو رو نمیتونم بخورم چون لیزی و نرمیش رو نمیتونم تو دهنم تحمل کنم، همونطور که بابا انقدر از خوردن گوشتهای چرب لذت میبره و من حتا نمیتونم لب بزنم. اینکه تازگیها کششم به کلهپاچه رو هم از دست دادم از همین جاست.
دیشب ساعت دو و نیم بود از پای کامپیوتر بلند شدم و رفتم بالا، خواهرزادهم روی تختش نشسته بود و اطراف رو نگاه میکرد، ازش پرسیدم چرا نشستی؟ نمیخوابی؟ گفت باید برم مدرسه، گفتم فرزند، توهمت را، ساعت دو و نیمه، بگیر بخواب. ول شد رو تخت، هنوز روم رو برنگردونده بودم که صدای نفسش منظم شد. داداشم از دستشویی اومد، گفت فهمیدی پایین دزد اومده؟ حوصلهش رو نداشتم، فقط نگاهش کردم که ینی خب؟ بابا رفته بود پایین، تو حیاط بود، صدای حرف زدنشون با مامور مثل پچپچی نا مفهوم به بالا میرسید، دراز کشیده بودم، داداشم هم دراز بود، چراغ خواب رو خاموش کرده بود، ولی هنوز حرف میزد، خسته شده بودم، نمیخواستم حالشو بگیرم، به خودم میگفتم فرق من با تو همینه، کس مغزی نیستم که الکی بخوام حال بگیرم.
چند روزیه نمیدونم چه بلایی سر انگشت شست دست راستم اومده که گه گدار تکون میخوره و اصلن نمیفهمم چشه. فکر نمیکنم چیزیش باشه، هر چیزیش هم باشه، حوصلهی دیدن ریخت هیچ وایتکتی رو ندارم.
یه مونیتورِ بیست و شیش اینچیِ دست دوم رو که پونصد و هشتاد تومن خریده بودیم رو میدونستم به کار بابا میاد، به شریکم گفتم زنگ بزن موبایل حاجی، ببین مانیتوره رو میخواد؟ زنگ زده بود و بهش گفته بود ششصد تومن، اون هم گفته بود تو که تو پاچهی عالم و آدم میکنی، اون کامرانِ کلاهبردار هم خورده به پستت، هیچی دیگه، کلاهمون پس معرکهس. به خنده بحث تموم شده بود، مونیتور رو پریروز نهصد و پنجاه فروختم، امشب از در که اومدم تو، بابا سراغشو میگرفت، گفتم تو اینطوری گفتی، ما اونطوری، خودت نخواستی، یه خورده بهع و وَه وَه گفت و بی خیال ماجرا شد.
مدتهاست حوصلهی اثبات خودم رو ندارم، طرف یا قبول داره یا نداره، چه جدلیه که کنم؟
وَه وَه گفتنای بابا که الان چند سالیه به من هم سرایت کرده و گاهی ناخودآگاه به کار میبرم، هم به وقت اوج لذت به کار میره، انگار که بخوای بگی چطور که تا الان من از این لذت برخوردار نشده بودم، حالا این لذت میتونه به نوشیدنِ یک لیوانِ آب خنک تگری تو ظهر که پشت شیشهش بخار کرده باشه و هم به وقت ابزار تاسف که انگار بگه ریدید با این کار کردنتون، مثل همین قضیهی مونیتور.
یکی از مسائلی که این روزها شدیدن ذهنم رو درگیر کرده که آیا کنسرت آگوستِ دو هزار و سیزده پینک فلوید تو استانبول بروم یا نروم؟ البته اگر این وسط که من بین رفتن و نرفتن مرددم، سولد اوت نشده باشه، وقتی پینک فلوید بخواد بیاد بغل گوشمون کنسرت وال رو اجرا کنه مگه راکبازها میشینن ببینن مرددی مثل من چه میکنه؟
والا!
پوف، فک کن راجر واترز بالای سن واستاده باشه، تو اون پایین... همون سانگ اول رو که اجرا کنه انقدر عربده زدی که دیگه صدا از حنجرهت در نمیاد. بمیرم بمیرم. پارسال که از دیدن عمو جیمز تو ابوظبی جا موندم، سال دیگه هم از راجر واترز. :(
یادم باشه حتمن فردا آمارشو بگیرم اگه سولد اوت نشده بخرم بلیطش رو.
هوم، نوشتن این پست کمیکمکمکی شبیه این پستهای شمارهدار بود، فقط با این تفاوت که من خوشم نمیآید شماره بگذارم و همینطوری بی ربط بی ربط در پیِ همدیگه نوشتم و اومدم پایین.
یک حرفی رو هم چند وقت پیش پستی برایش نوشتم و هیچوقت پابلیش نکردم، بعدن هم حتا از میونِ درفتها پاکش کردم، آن هم راجب اینکه گاهی زیر پستهایم با رنگ خاکستری مینویسم "بی ویرایش"، قبلترها حتمن لااقل یک بار از روی متنی که نوشتم میخواندم و ولی الان بیشتر از یک ساله که دیگر این کار رو نمیکنم، نه اینکه حوصلهاش نباشد، چرا که خیلی وقتها پستهایم رو حالا به دلایل مختلف میخونم، ولی اینطوری حال میکنم که بهش دست نزنم و همونطوری که از اول نوشتم بماند. اما اینکه بعضیها رو مینویسم بی ویرایش و بعضیها رو نه، فقط به بستگی به این داره که دلم خواسته آن پست رو زیرش بنویسم بی ویرایش و شاید یک حالت وسواسطور یا که تاکیدطوری بگویم که هی فلانی این پست بی ویرایش بوده، ویرایش که حالا میگم، منظور همون دوباره خوانیه و اصلاح است، نه اینکه غلط خاصی بخواهم بکنم.
همین، دیگه حوصله ندارم بنویسم، از یه ساعت پیش تا الان داشتم هی جود گوش میدادم، الان دفعهی سومه که اویک و الایوِ اسکیلت داره پخش میشه. خیلی هم خوبس.
پایان پیام/.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر