۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

آور لیتل زامبی و نصفه

"زامبی‌وار سوی لپ‌تاپ می‌رود"
پارسال وقتی تولدش روزی رقم خورد که با سالگرد تولد برادرش فقط هفت روز فاصله داشت، به خواهرم و شوهرش گفتم هیچی دیگه، شما هم که از خداتونه، از الان تولدهاشون رو با هم می‌گیرین و مام باس دو تا کادو بیاریم و ...
بحثی راه افتاده بود به غایت طولانی و پر از خنده و کل‌کل، گرچه که خواهرم سر حرفش تا آخر مانده بود که امکان ندارد چنین کند و حتمن تولدهایشان را جداجدا برگزار خواهد کرد.
هنوز دقیقن یک سال از آن موقع نگذشته، ولی امروز تولد خواهرزاده‌ام است و هفت روز دیگر تولد این فسقلیِ نو پا.
همین چند روز پیش بود که مادرم حدودن همین ساعت از روز بهم گفت فلانی تولد بچه‌هاش رو با هم فلان روز گرفته، یاد حرف‌های پارسال افتادم، ولی خب حتا حال خندیدن نداشتم، تا اینکه دیروز خواهرم آمده بود. همین که دیدمش، بعد از سلام و احوالپرسی و بوسیدن‌ش، قضیه رو پیش کشیدم، جوابی نداشت بدهد، حس کردم الانه‌س که فاز طفلکی بودن ورداره، گفتم البته یه جورایی هم حق داریا، بچه یه ساله که تولد گرفتن نداره حقیقتن و صحبتم رو با این رویه بردم جلو که ملت می‌مونن کادو چی بیارن، آخرش واس خودت میارن.
ولی حرف‌هام یادم نیست، چون تمام لحظات‌ش فقط تصویر فرندز جلوی چشمام بود که ریچل برای بچه‌ی یک ساله‌اش تولد گرفته بود و ...

دلم می‌خواست بهش یاد بدم راه بره و بگه مغز مغز، من مغز می‌خوام. یا یه چیزی تو همین مایه‌ها، ولی خب خیلی کمتر از حدی می‌بینمش که آموزش‌های این چنینی بهش بدم. شاید بتونم فقط یادش دهم که سوال‌طور بگم صدرای؟ اون هم بگم زامبی، این کار رو با خواهرزاده‌های دیگه‌ام کرده بودم، در حدی که وقتی مادربزرگ‌های دخترِ خواهر بزرگه‌ام قربان صدقه‌ی بچه‌ی تازه به زبان افتاده می‌رفتند و مثلن می‌گفتن عشق کیه؟ و فیلان کیه؟ می‌گفت من نصفه‌م.

هیچ نظری موجود نیست: