۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

367

گفته بود کامی زود بیا، خودم رو کشته بودم، تازه نیم ساعت بعد از موقعی که قرار بود مغازه باشم راه افتاده بودم، این روزها قرارمون اینطوریه که من دو ساعت دیرتر می‌رم و آخر وقت هم اون دو ساعت زودتر می‌ره.
با همه‌ی دیرکردم، به جای اینکه بزرگراه رو برم پایین، رفته بودم یوسف آباد که برم پلیس +10 که کارت پایان خدمتم رو هوشمند کنم، حالا کارت‌های جدید که چیپ داره، چه غلط خاصی قراره بکنه، اون‌ش رو دیگه نمی‌دونم، آخه کارتی که با فونت قرمزِ بولد روش نوشته شده "این کارت صرفن به منزله‌ی خاتمه‌ی پایان دوره‌ی ضرورت بوده و اعتبار دیگری ندارد"، الکترونیکی بودن‌ش دیگه چه صیغه‌ایه؟
البته اینکه غر می‌زنم فقط محض اینکه چند بار رفتم پلیس +10 و هر بار از سر کودن‌بازی‌هام مدارک‌م رو کامل نبردم، هر بار یه چیزی رو یادم رفته، مضحکه اصلن! حرصم در اومده که اینارو می‌گم، وگرنه که به این گونه مسایل توجیه‌م، ولی در کل هر چه تکنولوژی بالاتر رود کنترل افراد معمولی آسان‌تر است، معمولی که می‌گم ینی افرادی که به لحاظ استفاده از الکترونیک استاف رگیولار یوزر حساب می‌شن، همونطور که برقراری امنیت در برابر افراد حرفه‌ای سخت‌تر می‌شه. مثل قضیه‌ی سرعت اینترنت است دیگر، همه‌ش از تحریم و این دری‌وری‌ها نیست که! برقراریِ امنیت‌ش سخته، پارت تحریم‌ش در واقع بیشتر به آنجایش می‌چسبد که امکانات برای برقراری امنیت سایبری تضمین شده نیست. البته من کاری به کسشرهایی که در جامعه رواج داره ندارم، نمی‌خوام هم تعریف کرده باشم، ولی خب وقتی نیروهای نظامی توان نشوندن هواپیماهای جاسوسی در این سطح رو داشته باشن، توان ارتش سایبری رو خیلی بالاتر از حدی که روالِ جامعه ازش حرف می‌زنه باید دونست، بگذریم، حرفم از کجا به کجا رسید.
از دفتر پلیس +10 که بیرون اومدم، سر میدون فرهنگ سوار تاکسی شدم و رفتم پایین، همون سر دو راهی یوسف آباد سوار اتوبوس‌های تجریش-راه‌آهن شدم، یکی از بچه‌های بازار اشاره کرد که بیا روی صندلی که برات نگه داشتم بشین، همین که نشستم خودش برای پیرمردی که با من سوار شده بود بلند شد و وایساد روبروی من به صحبت کردن و از وضع کاسبی حرف زدن و طبق معمولِ همه‌ی کاسب‌ها از وضع کاسبی نالیدن و ...
این یه اصله که کاسب جماعت در همه حال باید از وضع کسب بناله.
ایستگاه بعد پیرمردی سوار شد و طرف اشاره کرد که پاشو بشینه، اشاره کردم که پا نمی‌شم که بشینه، در عوض ایستگاه بعد واسه پیرمرد دیگه‌ای بلند شدم تا بشینه و سر طالقانی هم که دیگه پیاده شدیم و باقیِ راه رو بخاطر بستنِ ولیعصر پیاده رفتیم، همین که پیاده شدیم سه تا دیگه از بچه‌ها رو دیدیم که به سمت پایین می‌رن، یارو قضیه‌ی اتوبوس رو تعریف کرد و بقیه خندیدن و گفتن کامی کس‌خوله، گفتم اینکه من واس هر کسی پا نمی‌شم رو شوما می‌ذارین پای کس‌خولیت، البته درسته که من آدمِ کس‌خولی‌ام، ولی دلیل‌ش اینه که فقط با هر کی حال کنم واسش پا می‌شم، می‌دونی؟ طرف باهاس خوشگل باشه، زدن زیر خنده و منتظر بودن ادامه بدم و بیشتر توضیح بدم، گفتم حالا شوماها یه طوری منو نگاه می‌کنین که انگار فقط باهاس دختر بیست و دو ساله یا که در و داف باشه که آدمی بگه خوشگل، ولی بابابزرگ منو که ندیدین، ترکیدن از خنده، خیلی جدی ادامه دادم اونی‌ام که من واسش پا شدم رو نمی‌دونی که! بارونیِ سرمه‌ای تنش کرده بود، یه دستکش‌های چرمیِ خوش دوختِ نازی دستش کرده بود، - همزمان داشتم فکر می‌کردم که اگه وقت بیشتری بود ازش می‌پرسیدم از کجا خریده - از این کلاه‌ها که فک کنم بهش می‌گن کلاه شاپوری سرش گذاشته بود، عینک ری‌بن، ادکلنش هم انقدری خوش عطر بود که تو بوی گندِ عرق جماعت بشه حس‌ش کرد، جدن ملت چشونه؟ وسط زمستون بوی گند می‌دن؟ تازه از همه‌ی اینا که بگذریم سیبیل کلارک گیبلی‌ش همون لحظه‌ی اول منو گایید. دوباره زدن زیر خنده، همه لای خنده‌هاشون بهم حق دادن و گفتم می‌دونی؟ آدمی تا آخر عمرش باهاس به خودش برسه، نه اینکه با خودش بگه کی به من نگاه می‌کنه و واس کی تیپ بزنم و ازین صوبتا، البته خودم به همین سن هم که رسیدم خیلی وقتا پیش اومده این حرف رو سر مسایل مختلف به خودم گفتما، ولی در کل باید اینطوری باشه، اونی که با هم سوار اتوبوس بودیم، گفت حالا تو توی اون شلوغی چطوری همه‌ی اینا رو دیدی؟ منم دیدما، الان که تو گفتی، دیدم همه رو هم درست گفتی، ولی آخه چطوری؟ لبخندِ یه وری براش زدم، دیگه حرف نزدم، بقیه هم ساکت موندن.
همون موقع همزمانی که حرف می‌زدم و بخشی از فکرم مشغولِ این بود که چطور کلمات رو پشت سر هم ردیف کنم که شنونده تحت تاثیر قرار بگیره، داشتم فکر می‌کردم حتا یه دونه عکس درست و حسابی هم با پدربزرگم ندارم، شاید تو خیلی مهمونی‌ها، میون جمع ازمون عکس گرفته شده باشه، ولی هیچ عکس دو نفره یا که سه نفره به همراه مادربزرگم هم ندارم، باید این سری که می‌رم نیاورون، حتمن اقدام کنم، بعد عکسا رو بذارم ف.ب، جماعت ببینن که حرف حق می‌زنم.
شب، چن دقه‌ای از نه گذشته بود که رسیدم، مثل همه‌ی روزهای تازه گذشته از خستگی ولو شده بودم روی کاناپه و چای نوش می‌کردم، بابا طبق معمول پای لپ‌تاپ‌ش بود، به مادرم که بغل دستم بود، خیلی خلاصه - خلاصه‌تر از متنِ این پست - قضیه رو تعریف کردم، مادرم جدا از خنده و ذوقی که توی چهره‌ش اومده بود با چشم‌هاش به مادرِ پدرم اشاره کرد که روی تشک‌ش خوابیده بود، داداشم گفت ای بابا، اون همینطوری حرف عادی رو نمی‌شنوه چه برسه به این.
می‌دانید؟ مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم تقصیر خودِ آدم‌هاست اگر اطرافیان دوست‌شان نداشته باشند، منظورم بالای نود درصد قضیه‌ست، حال هر چقدر هم که اطرافیان تظاهر کنند و به روی خودشان نیاورند، موضوع فقط احترام نیست، احترام به بزرگ‌تر گذاشتن انگار که تو ذات آدم‌ها باشه، یک سری رعایت می‌کنند و یک سری نه، احترام‌ش را داریم، ولی تحمل کردن‌ش بسی سخت است. به قول مهران که فکر کنم قبلن هم این حرفش رو اینجا زدم، می‌گفت برو خدات رو شکر کن که کارهاش رو خودش انجام می‌ده.
می‌دانید؟ فکر می‌کنم همیشه یکی از بزرگ‌ترین مشکلات جامعه‌ی ما این بوده که بی دلیل عزا بر پا و بی جا شکر می‌کنند، بر فرض طرف همه چیزش نابود شده، بهش می‌گن برو خدا رو شکر کن که از این بدتر نشدی، بارها گفتم به "بالاتر از سیاهی رنگی نیست" اعتقادی ندارم و معتقدم همیشه مسایل می‌تونن خیلی بدتر از اون چیزی باشن که توی تصور انسان می‌‌گنجه، ولی اینکه ممنون باشی که بدتر نشده، خزعبل است.
این قضیه یه جورایی شبیه اینه که درست همون لحظه‌ای که فکر می‌کنی همه چیز داره بر وفق مرادت پیش می‌ره، یه طوری می‌خوری زمین – حالا در هر زمینه‌ای، چه روابط عاطفی و اینا، چه مالی و غیره – که عمرن حتا فکرش رو نمی‌کردی، خب این یکی از بدترین مسایلِ ممکنه که آدمی به جایی برسه که به هر جایی هم که می‌رسه ترس تمام وجودش رو پر می‌کند که نکند الان همه چیز خراب شود؟ نکند پولم را بخورند؟ نکند فلانی مرا تنها بذارد؟ نکند ...
الان اگر این حرف‌ها را به پدرم و قماش‌ش بزنم، می‌گن ایمان‌ت ضعیف است، البته در این شکی نیست، ولی واقعن ربط دارد؟ اینکه من برای هر بلایی که سرم می‌آید شکر کنم که بدترش سرم نیامده؟ نمی‌دانم، شاید از سر اینکه قبلن بارها این کار را کرده‌ام دیگر نمی‌توانم.
چند روز پیش‌ها بود با دو تا از رفقا نشسته بودیم توی مغازه و حرف می‌زدیم، صحبت از مسایل اجتماع بود، آنقدر حرف‌هایمان طولانی بود که نمی‌توانم حتا بگویم راجب به چه موضوعی بود، اشاره‌م به اون قسمتی از حرفامونه که می‌گفتیم آدمی یه سری کارها رو که بکنه روزگار می‌ذاره تو کاسه‌ش، حرف این بود که حالا دست خدا یا هر چیز دیگری، حتا اگر دنیای دیگری هم باشد، باز هم طرف توی همین دنیا تقاص‌شو پس می‌ده، هر کدوممون جریان‌هایی رو تعریف کردیم و اینکه چطور تونستیم از زیرش در بریم یا که چه بلایی سرمون اومده، نوبت به من که رسید، حرفم رو که زدم، گفتن پس فکر کردی کمرت واس چی اینطوری شده؟ گفتم بی خیال بابا، این ربطی به اون جریان نداره و ...
ولی خب اینطوریا هم نیست که بعدن فکرش رو نکرده باشم که آیا واقعن همینطوره؟ دارم تقاص فلان قضیه رو پس می‌دهم؟
نمی‌دانم.
ساکت شده بودم، ساکت شده بودن، یکی‌مون رفت، رفیق‌م گفت فندک‌ت رو بده، دو تا سیگار روشن کردیم، گوشیم رو ورداشت، ال‌سی‌دی‌ش رو روشن کرد، عکس خواهرزاده‌م رو دید که والپیپر گوشی بود، گفت وای این کیه؟ پدرسگ چقدر خوردنیه! گفتم خواهرزاده‌مه، گفت خیلی گاز گرفتنیه، ال‌سی‌دیِ گوشی خاموش شد، دوباره روشن‌ش کرد تا نگاه‌ش کنه، بعدن دوباره توی آشپزخونه که بودیم می‌گفت گوشیت رو بده ببینم‌ش. فکر کرده بودم فقط زدن به تخته و صدقه‌هایی که کل خونواده براش می‌دن جواب چشم خوردن این بچه رو نمی‌ده که هی مریض می‌شه، باید راهکار جدیدی پیدا کرد.

این متن رو همون موقه‌ای شروع کردم به نوشتن که توییت زده بودم برم یه متن طولانی بنویسم، الان چند روز ازش می‌گذره؟ فقط یه روز که یادم رفت از توی کامپیوتر مغازه ورش دارم. حالا این‌ش مهم نیست که چقدر طول کشیده که بنویسم، مهم‌ش اینه که چقدر از حرف‌هام رو با همه‌ی حجم نوشته‌ام نتونستم بزنم، نه اینکه در رابطه با موضوع دیگری‌ها، در رابطه با همین موضوع‌ها. یه طور کوته‌بینانه‌ای شده حتا خیلی جاهاش، در حالی که به زعم خودم در رابطه با این مسایل اصلن اینطور نیستم، بقیه هم که هیچ‌وقت مهم نیست چی فکر کنن.

هیچ نظری موجود نیست: