همین دیشب بود، ولی خب یادم نیست سر چه موضوعی شد که تصمیم گرفتم این حرفو بهش بزنم، به خیال خودم درس زندگیست، به خیالم که اصل رفاقته، به خیالم که وقتی حرفهام رو گوش میده پس باید براش بگم، به خیالم.. از خیالم خیلی چیزها گذشته بود.
براش گفته بودم یکی از اصلهای رفاقت اینه که وقتی با یکی رفاقتی داری.. بذار اینطوری، یعنی با اعداد بگم که راحتتر بتونم حرفم رو برات بزنم، بر فرض تو با من دهتا صمیمیت داری، البته من که رفیقت نیستم، ولی بر فرض که رفیقت، با یه رفیق دیگهت هشتتا صمیمیت داری، گیریم که من یا اون یکی رفیقت، یه روز تو خلوت، مابین خودمون سر یه شوخی یا که حالا جدی حال تو رو گرفتم یا که گرفته، اینکه من یا اون رو جلوی دیگری ضایه کنی، کثافت محضه، فلانی رو که میشناسی دیگه، من نمیگم آدم کامل یا هر چیز دیگهایه، حتا در زمینهی رفاقت هم خیلی چیزا کم داره، ولی این یه مورد رو خوب حالیشه، هیچوقت جلوی دیگری ضایهت نمیکنه. فقط این نیست، سعی کن هیچوقت موضوعی رو که ممکنه رفیقت دلش نخواد جلوی دیگری ازش صحبت بشه رو، توی جمع مطرح کنی، همین که یک روز توی خلوت، حتا بدون اشاره به "به کسی نگو" بهت گفته باشه رو توی جمع نباید مطرح کنی..
میدونم که اینجا رو میخونه، اینها رو گفتم که هم یک بار دیگه بهش گفته باشم، هم این که اون لحظهای که بهت گفتم ما رفیق نیستیم، حرف این نبود که ما رفیق نیستیم، حرف این بود که ما بالاتر از رفیقیم، وی'ر بِروز. آدمی فقط برای بِروی خودش اینها رو میگه.
میدانید؟ یکی از افراد بسیار معدودی که در تلویزیون یا که سینمای ایران ازش خوشم میاد، رامبد جوان است، یک برنامهای داشت، به اسم گپ، هیچ وقت ساعتش رو نمیدونستم، چون اصولن من هر چیزی که ربط به تلویزیون داشته باشه رو دنبال نمیکنم، فقط گاهی که میدیدم بقیه تماشا میکنن، مینشستم نگاه میکردم، برای اونهایی که ندیدن، همینقدر بگم که رامبد جوان و همسرش سحر دولتشاهی - که هر وقت اسمهاشون رو کنار هم میاد، اون عکسی که رامبد جوان روی مبل، بغل دست خاتمی ولو شده و سمت راست خاتمی هم زنش نشسته و منتظرن تا عقدشون رو بخونه میاد جلوی چشمم - میرفتن با بقیهی بازیگرها صحبت میکردن و یه جوِ کاملن خودمونی و حقیقتن گپطور داشت که خب از همینش خوشم میومد، مثلن همون تصویری که مریلا زارعی داشت میرفت تو دره که خودش رو نجات داده بود و از پنجرهی ماشین پریده بود بیرون که مدتی محیط وب رو ترکوند و وحیدآنلاین و امثالهم هم شر کردن و اینها رو همون موقع داشتم تماشا میکردم، وقتی ماشین شروع کرده بود به حرکت، دستامو گذاشتم رو پیشونیم، فقط گفتم یا خدا! چقدر از سرعت عمل مریلا زارعی خوشم اومده بود. آره، این هم توی گپ اولین بار پخش شد، فکر کنم ساعت دو و سه بعدازظهر پخش میشد برنامههه و ساعت نه و ده شب وحید تصویرش رو از یوتیوب و ماجرا رو خبر کرد. انیوی، همهی اینا رو در همون راستای خوش اومدن از رامبد جوان گفتم.
امشب همزمانی که داشتم از یه طفلکی اعتراف میگرفتم و سرم توی گوشیم بود، صدای رامبد جوان رو از تلویزیون شنیدم و برگشتم نگاه کردم، حرفهاش حقیقتن شنیدنی بود، تمام مدت فکر میکردم چقدر شبیه هم فکر میکنیم. تا اینکه حرفهاشون به یه جایی کشیده شد که جوان راجب به قضاوت در رابطه با آدما حرف زد.
دیگه حالا حرف خودم رو میزنم، حرفی که همیشه میزنم به سبک خودم، فقط به رساییِ اون بلد نیستم. همون لحظه هم به خونواده گفتم، منم همیشه همین رو میگم، فقط به زبون دیگهای.
ما چه میدونیم فلانی در فلان موقعیت که قرار گرفته چه شرایطی براش پیش اومده،، از خودم که بخوام بگم، منِ نوعی حتا موقعیت مشابهش - یا حتا دقیقن همون موقعیت رو - رو هم که داشته باشم، شرایطی که من تو زندگیم گذروندم تا به این سن رسیدم و فلانی چه ربطی به همدیگه داره؟ شاید من برای این موقعیت خیلی آمادهتر باشم، شاید قبلتر از این توی چند چالهی مشابهش سقوط کرده بودم، خیلی وقتها میگن فلان ثروتمند دنبال عشق و محبته و فلان مستمند دنبال یه بالش نرم زیر سرش یا که خیلی چیزهای دیگه. مقایسهها، قضاوتها، اینکه من اگه جای فلانی بودم فیلان میکردم. کدومتون این همه که با من حرف زدین دیدین که من بگم من اگه جای فلانی بودم؟ همیشه نگفتم من جای تو نیستم که شرایطت رو بدونم؟ پای مشکلات و درددلها همیشه نگفتم درکت میکنم، ولی نمیتونم بفهممت؟ همیشه نگفتم تو که جای فلانی نیستی چه میدونی چی کشیده؟
میدانید؟ رامبد جوان حرف دیگهای هم زد که اونم میگم بعد میکشم بیرون، از قول امیرحسین صدیق میگفت وقتی یکی از بازیِ من تعریف میکنه، نباید بگم نه بابا، شما به نظرت خوب بوده، بازیِ من همچین هم خوب نبود و از این قبیل. خلاصهی حرفش این بود که وقتی من یه بازیِ خوبی میکنم، باید تعریفها رو بپذیرم، تشکر کنم، نه اینکه کسشر بگم و تعارف تیکهپاره کنم.
تمام کسانی که من رو حتا در پایینترین مرحله از شناختِ من قرار دارن میدونن که تعارف حالیم نیست، همیشه هم میگم آدم نباید اموری که توشون مهارت داره رو مجانی انجام بده، الان یکی بیاد به من بگه تو که این همه کار واسه این و اون انجام میدی، اول یکی میزنم تو سرش، بعد حرفی که به این جور افراد میگم رو تحویلش میدم. بهای رفاقت، هیچ ربطی به این موضوع نداره.
که اگر من برای رفیقم نکنم کی برای رفیقم بکنه؟ - این جمله اصلن دو پهلو نبود سلمان، گیر نده :ی - یا حتا اینطور میشه گفت که اگر من برای رفیقم نکنم، پس برای کی بکنم؟
خیلی دیگهام حرف داشتم، یعنی دارم، ولی دیگه حال ندارم، ساعت از دو گذشته، میخوام برم بخوابم، این هم میدونم که الان که نمینویسم یعنی هیچ موقع دیگهای هم نخواهم نوشت.
این رو هم بگم، بعد تمومش کنم، درست همین الان تو فیسبوکِ خراب شده پیش اومد که یادم افتاد.
در ضمیمهی اون مبحث اولی که مطرح کردم، همون ضایه کردن رفیق جلوی رفیق دیگه، بدتر از اون اینه که کسلیسیِ کسی رو بکنی، طوری که دونسته یا ندونسته حال رفیق دیگریت رو بگیری. از اینجا به بعد میخواسم بنویسم "البته حال من که گرفته نمیشه، ولی خو فیلان..."، اما بعدش با خودم گفتم بذار کس نگم، مسلمن حالم گرفته میشه که زبانِ حالم انقدر تغییر میکنه و شروع به نوشتن این خطوط میکنم، این موقهها هیچ واکنشی نشون نمیدم، بارها اتفاق افتاده و من هم هیچ نگفتم. فقط لبخند زدم، اگر در حضورشون بودم که ازش طوری عبور کردم که هیچ کس نفهمیده، اگر هم مثل امشب و خیلی شبهای دگر در محیط وب بوده، فقط پیش خودم لبخند زدهام و با خودم گفتم هی فلانی، چقدر از چشمم افتادی این روزها.
پ. ن: اینکه من همیشه مینویسم "فلانی" دلیلش اینه که خوشم نمیاد مخفف اسمها رو بنویسم، مثلن بنویسم ق گفت، ک این کارو کرد.
اگر اون آدمی شده بودم که دلم میخواست تو زندگیم بشم، اسم هر کسی رو کامل مینوشتم و اگر کسی اعتراض میکرد، میگفتم میخواست توی زندگیام نباشد. البته معنیِ این رو نمیده که رازها رو برملا میکردم! هر وقت حقیقتن قرار نبوده اسمی برده بشه، حتا "فلانی" هم ننوشتهام، بر فرض ننوشتم "گفتم فلانی"، نوشتم "اسمش رو صدا کردم و گفتم".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر