۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

230

یه رفیقی داشتم هادی نام، هدی اسم خواهرش بود.
اون موقع راه نداشت پنج‌شنبه خونه بمونم، چون هدی پیغوم می‌رسوند که فقط اسکلا پنشنبه‌ها خونه می‌مونن و کرکر خنده راه می‌نداخت و میکشوندم بیرون، 3تایی گاندی و توانیر و همه‌ی حول و هوش ونک رو می‌گشتیم و... آره! اون موقع‌ها عمرن راه نداشت.
ولی حالا عصر پنج‌شنبه می‌شه پنج‌شنبه شب، پنج‌شنبه شب می‌شه شب جمعه و همچنان دست زیر چونه می‌شینم گودر صفر می‌کنم و خوب حتا تکستی هم نمیاد که بگه احوالت چطوره؟
آخرش هم دم صبح به امید زهرمار نبودن عصر جمعه می‌رم می‌خوابم.

هیچ نظری موجود نیست: