۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

همین روزها، همین گوشه‌ها

سر میز نهار، صحبت از مسایل خونوادگی و گاه خاله‌زنکی به جامعه و بحث‌های اجتماعی و در آخر سیاسی کشیده بود.
پدر خونواده‌ی مردسالار که تو حریم خونه‌ش دیکتاتوری محض می‌کرد، ساکت نشسته بود و در حالی که هر سه فرزندش صندلی‌های پشت به تلویزیون رو انتخاب کرده بودن، سرش به اخبار ساعت دو تلویزیون گرم بود.
صحبتی که با خنده و شوخی و سر و صدا بین مهمون‌های ناخونده و اعضای خونواده ادامه داشت با وارد شدن مرد به بحث، ساکت شدن همه‌ی حضار و خشک شدن لبخندها از روی لب و جدی ادامه پیدا کردن بحث رو دنبال داشت.
مرد با نگاه‌ش که به صفحه‌ی تلویزیون بود دوباره شروع به توجیهِ عقایدش کرده بود و حتا به مخیله‌ش خطور نمی‌کرد سکوت جمع از تایید حرفاش نیست.
فرزند بزرگتر که صندلی دورتری از پدر رو انتخاب کرده بود زیر لب می‌گفت بلاه بلاه بلاه! و چهره‌ای مشتاق به شنیدن حرفای پدر از خودش نشون می‌داد.
فرزند وسطی که روبروی پدر نشسته بود هر از گاهی زیر لب می‌گفت کس‌شر و همچنان جوری وانمود می‌کرد که در حال درس گرفتن از سخنرانی‌ست.
فرزند آخر که وسط دو تای دیگه نشسته بود با خنده‌ی تمسخر آمیزی شیشکی کشید و بی‌خیال گفت بول‌شت و از جاش بلند شد تا قرصای میگرن‌ش رو بخوره، چرا که به وقت شنیدن این صحبت‌ها همیشه سر درد می‌گرفت.

هیچ نظری موجود نیست: