۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

خاطره باز

هی پیرمرد، بچه بودم می‌خواستم تو بشم.
وقتی خاطرات‌ت رو تعریف می‌کردی، از رانندگی، اسب‌سواری، موتور تریل سوار شدن، با شاش و خاک کاه‌گل درست کردن و کلبه ساختن، شکار، تکیلا تو دانمارک، دختر صاحب کارخونه تو ایتالیا، خاطرات هند و ... می‌گفتی، با چه علاقه‌ای می‌نشستیم پای حرفات. حالا انقدر همه‌شون برام تکراری شدن که من جزییاتشون رو به وقت تعریف کردن‌هات بیشتر از خودت یادمه. خاطراتی که تمام کارها و حرفای باحال رو تو کردی و تو زدی. اما وقتی یکی از دوستای قدیم‌ت رو می‌دیدیم، لو می‌رفتی. خودت آخرش بودی، ولی پیازداغ و روغن روی آشت دیگه خیلی زیاد بود.
هر چند که هیچ‌وقت به روت نیاوردیم!
توی این بیست و دو-سه سالی که دارم، سالهاست که به همه گفتی بیست و هشت ساله‌ای پیرمرد.
یه بیست هشت ساله‌ی شصت و دو ساله یا شایدم برعکس. متولد 1328 بودن اونقدرا هم بد نیست، اینکه الان بچه‌ها می‌شینن پای تلویزیون لعنتی‌شون و یه مشت اراجیف رنگی رو به خاطرات سیاه و سفیدت ترجیح می‌دن، حالا که گوشی واسه شنیدن خاطراتت نیست، طناب دار بنداز گردن خاطراتت و لگد بزن به صندلی. انگاری دیگه جایی واسه پیرمردا نیست...
بچه بودم می‌خواستم اون "تو" بشم، ولی الان می‌بینم همین "تو" شدم.

و سه نقطه

هیچ نظری موجود نیست: