۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

439

جعبه‌ی شکلات بزرگی رو از رفیقش هدیه گرفت و سر راه به خونه‌ی دوست دیگرش رفت. همین که خواست درب جعبه رو باز کنه، رفیقش گفت چه عجله‌ای داری؟ نگه‌ش دار شاید خواستی به کس دیگه هدیه بدی، بعد از کمی مکث گفت خیله‌خب و نشسته بودن به صحبت و آخر شب بند و بساطش رو جمع کرده بود و رفته بود.
بعد از یکی دو روز جعبه رو از کمدش در آورده بود و پلمپش رو با تیغ کاتر باز کرده بود، همین که دید تمام شکلات‌ها آب شده‌اند و به یک طرف جعبه متمایل شدن و تو همون حالت خشک شدن، چهره‌ی دوستی که جعبه‌ی شکلات رو بهش هدیه داده بود اومد جلوی چشماش که می‌گفت "... می‌دونستم یکی از همین روزا میای، دیر و زود داشت، سوخت و سوز نداشت، اینه که از اول هفته اینو گذاشتم توی ماشین..."، فکر کرده بود خوب شد نذاشتم هدیه بدمش.
حال آدمی رو دارم که تمام شکلات‌های جعبه‌ی شکلات بزرگش آب شده و از ریخت افتاده.

هیچ نظری موجود نیست: