نمیدونم عصبیه، روانیه، چیه؟ بگم روحیه؟ نمیدونم!
فقط میدونم از شنبهی سه هفته پیش انقدر بهم ریختم که هر شب که به رخت خواب میرم، بعد از یکی دو ساعت که میخوابم، بیدار میشم و دیگه توان خوابیدن ندارم، نه اینکه نخوام، نه اینکه خسته نباشم، نه! بعد از اینکه نیمههای شب بیدار میشم، چشمامو حتا برای یک دقیقه که میبندم هزار کابوس میبینم، انگار که توی هر دقیقه هزاران بار از همان پلههای مرمرِ خوابهای کودکیام سقوط میکنم.
انقدر بیدار میمانم و چشمام رو باز نگه میدارم که به سوزش میافتن، اون خواب کذاییِ دفه پیش هم یه حد فاصل این چنینی داشت که بیدار میموندم، به مسایل مختلف فکر میکردم شاید نبینمش، ولی فایده نداشت.
اما الان دو سه روزه این حالم حتا به جسمم هم نمود پیدا کرده و شبها نه فقط نمیتونم چشمام رو ببندم که اگر ببندم شونهی راستم شروع به حرکتهای ناخودآگاهی میکنه که حتا بلد نیستم وصفش کنم.
حالا تو بیا و بنویس که فیلان...
فقط میدونم از شنبهی سه هفته پیش انقدر بهم ریختم که هر شب که به رخت خواب میرم، بعد از یکی دو ساعت که میخوابم، بیدار میشم و دیگه توان خوابیدن ندارم، نه اینکه نخوام، نه اینکه خسته نباشم، نه! بعد از اینکه نیمههای شب بیدار میشم، چشمامو حتا برای یک دقیقه که میبندم هزار کابوس میبینم، انگار که توی هر دقیقه هزاران بار از همان پلههای مرمرِ خوابهای کودکیام سقوط میکنم.
انقدر بیدار میمانم و چشمام رو باز نگه میدارم که به سوزش میافتن، اون خواب کذاییِ دفه پیش هم یه حد فاصل این چنینی داشت که بیدار میموندم، به مسایل مختلف فکر میکردم شاید نبینمش، ولی فایده نداشت.
اما الان دو سه روزه این حالم حتا به جسمم هم نمود پیدا کرده و شبها نه فقط نمیتونم چشمام رو ببندم که اگر ببندم شونهی راستم شروع به حرکتهای ناخودآگاهی میکنه که حتا بلد نیستم وصفش کنم.
حالا تو بیا و بنویس که فیلان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر