۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

428

دیشب حدودن ساعت دو از پشت میزم، در واقع از پای کامپیوتر پا شدم که برم بخوابم، خوابم که برده بود، خواب دیدم پای کامپیوتر نشستم و انقدر خسته‌م و خوابم میاد که چشمام می‌سوزه و مثل خیلی از مواقعِ مشابه که فقط از چشم چپم اشک میاد، چشمم نشتی پیدا کرده بود.
بلخره دل کندم و پا شدم برم بخوابم. وسط راه همچنان چشم چپم می‌سوخت، مثل همیشه با نور ال‌سی‌دیِ گوشی راهم رو تا تخت پیدا کردم، گوشی رو گذاشتم کنار چراغ خواب و لباسام رو درآوردم و رفتم دستشویی.
تو آینه که به خودم نگاه می‌کردم، چشم چپم سراسر خون بود، انقدر سرخ بود که مردمک قهوه‌ایِ چشمم سخت دیده می‌شد، چند بار پلکم رو بهم زدم و مطمئن شدم که واقعن دارم چشمم رو اینطوری می‌بینم.
خیلی وقت‌ها میون خواب‌هام تشخیص می‌دم که دارم خواب می‌بینم و از موقعیت سواستفاده می‌کنم و کارهایی که در توانم نیست، ولی دلم می‌خواد انجام بدم رو انجام می‌دم. لذت زیادی داره، ولی جالب اینجاست که ضمیر ناخودآگاهم که توان کنترلش رو نمی‌تونم به دست بگیرم از من قوی‌تره و با وجود تمام کارهایی که انجام می‌دم، توی خواب‌هام شکستم می‌ده، یک روز برای کسی تعریف می‌کردم و بهم می‌گفت شاید این یه خواسته‌ی درونیته که دلت می‌خواد شکست بخوری و فکر کرده بودم طرف چقدر احمق است، مگر ممکن است آدمی همینطور الکی الکی بخواهد شکست بخورد؟ آن هم از ناخودآگاهش! انگار که به دست خودش شکست خورده باشد.
اون لحظه هم فهمیده بودم که دارم خواب می‌بینم، با وجود اینکه دلم می‌خواست کارهای دیگری کنم، ولی انقدر توی خواب خسته بودم که فقط رفتم خوابیدم.
اینجانب یک خواب‌بینِ فوق العاده حرفه‌ای تشیف دارم، همونطور که گاهی توان فهمیدن خواب دیدن رو دارم، گاهی هم توی خواب‌هام زمان به طور ناگهانی می‌گذرد، مثل فیلم ها که بر فرض زیرنویس می‌کنند یک هفته بعد یا غیره. خیلی مواقع پیش میاد وقتی می‌رم بخوابم چشمام قرمز شده باشن، ولی مسلمن هیچ وقت اونطوری که این بار توی خواب دیدم سرخ نشدن، من هم یقینن صبح که از خواب بیدار می‌شم نمی‌رم جلوی آینه بایستم و وضعیت چشمم رو چک کنم.
این بار اما وقتی توی خوابم از خواب بیدار شدم، رفتم جلوی آینه و دیدم یک لایه‌ی سفید، به رنگ گچ روی قرنیه ی چشمم کشیده شده، البته نه کاملن، انگار که به مرور از اطراف به سمت مردمک اومده بود، جالب بود که اون حالتِ خیسیِ چشم - حالا اسم و این چیزهاش رو بلد نیستم خب - روی اون لایه‌ی سفید که شاید یک میلیمتر کلفتی داشت هم وجود داشت، اما چیزی که از چشم سابقم باقی بود، فقط مردمکی لای خون بود، واقعن کلماتی که به کار می‌برم توصیفِ تصویر رو نمی‌کنن، متوجه حضور کسی در اطرافم شده بودم، برگشتم دیدم مادرم نگاهم می‌کند، همان نگاه مادرانه‌ای که وقتی بخاطر کمرم روی تخت بیمارستان افتاده بودم. همان نگاهی که غصه‌م می‌گرفت که چرا باعث شدم انقدر ناراحت شود که اینطور بشکند.
با مادرم شروع کرده بودم صحبت کردن که دوباره یادم افتاد خوابم، اکثر اوقات که این حالت پیش میاد از نگاه خودم خارج می‌شم و خودم رو توی خواب می‌بینم که انگار داره نقشش رو بازی می‌کنه، حالا هر کاری یا حرفی که می‌زنه، اون لحظه هم همینطور شد، کارکتر من داشت با مامانم حرف می‌زد، گرچه انقدر ذهنم مشغول این بود که خو آخه این چه خوابیه من دارم می‌بینم، بذار بریم تو یه عالم دیگه.
انگار رفته بودم تو یه خواب دیگه، نشسته بودم روی صندلی، پشتیِ صندلی به یه پارتیشن چوبی گذاشته شده بود، من نسبت به میز بغل دستم کج نشسته بودم و فقط آرنج دست راستم روی میز بود، سرم رو به پارتیشن تکیه داده بودم و داشتم دوستانم رو که همه پشت میز نشسته بودن رو نگاه می‌کردم، محیط رو یه کم برانداز کردم و دیدم توی یه باغ نشستم، مجلس عروسیِ یکی از دوستامه که همچین زیادم ازش خوشم نمیاد، ولی خو بهرحال اومدم عروسیش، تازه داشتم صدای خودم رو می‌شنیدم که دارم با شوهر یکی از دوستام خوش و بش می‌کنم و بقیه‌ی جمع هم به حرف‌های من می‌خندن، تمام صحبتم راجب داماد بود و داشتم دستش می‌نداختم، نگاهم با نگاه کاراکترم یکی شده بود، از اینکه خواب به این خوبی داشتم می‌دیدم لذت می‌بردم. ولی خب کرم ناخودآگاهم یکی از دوست‌دخترهای سابقم رو آورد توی جشن عروسی، من پشت پارتیشن چوبی بودم و منو ندیده بود، بنابراین چون دوستای مشترک رو دیده بود، اومد و نشست سر میز ما، بعد از چند دقیقه که گذشت و کلی حرف به خیال خودش پشت سر من زد و بقیه ریز می‌خندیدن، همین که بحث عوض شد، گفتم من می‌رم مستراح.
بدون اینکه منتظر واکنشش باشم، از جام بلند شدم و رفتم، کارم رو انجام دادم، داشتم دستامو می‌شستم که بیام بیرون، سرمو بالا کردم تا توی آینه خودمو ببینم، ولی دیگه توی دستشوییِ باغ نبودم، خودم رو تو آینه ی دراور اتاق مادرم نگاه می‌کردم، چشم چپم تمامن سفید شده بود و فقط یک نقطه‌ی کوچک سرخ جای مردمک چشمم بود، دیدم کامل بود، ولی فکر می‌کردم کور شدم، دستم رو گذاشتم روی چشم راستم، فقط سیاهی بود، دست گذاشتم روی چشم چپم، فقط از چشم راستم می‌دیدم، انگار که یکی وابسته به دیگری باشه و اگر جلوی چشم راستم رو بگیرم با اون یکی هم نمی‌تونم نگاه کنم.
با خودم می‌گفتم خواب‌های مسخره‌تر و ترسناک‌تر هم دیدم، اینکه چیزی نیست، بذار ببینیم چی می‌خواد بشه.
روی پا چرخیده بودم و پشت به آینه شده بودم، ولی همزمانی که جلو رو می‌دیدم، پشت سرم رو هم از توی آینه می‌دیدم، انگار هر دو تصویری که می‌دیدم رو می‌تونستم کنترل کنم. نه اینکه انگار دو مونیتور باشه که گاهی بخوام اینو نگاه کنم و گاهی اون رو، به طور کاملن همزمان. سر جام میخکوب شده بودم و فکر می‌کردم پس چرا وقتی توی آینه نگاه می‌کردم فقط یک نگاه داشتم؟ برگشتم طرف آینه و باز همون فقط یک نگاه بود، ولی چیزی که مایه‌ی وحشت بود این بود که سرم چرخیده بود، ولی تنم نچرخیده بود، ترس کرده بودم و می‌خواستم از اتاق بیام بیرون که پاهام از سر لگن هام چرخیدن و شرو کردم راه رفتن، ینی سر و پاهام به یک سمت بودن، ولی تن و دستام به یه سمت دیگه، به سالن رسیده بودم و وایساده بودم که خواهرم از اتاقش اومد بیرون و خیلی عادی سلام کرد و رفت.
انقدر ترسیدم که از خواب پریدم...

بی ویرایش

هیچ نظری موجود نیست: