نشسته بودم پشت میز اپن و راستش یادم نیست چه میکردم.
فقط این رو یادمه که لیوان چای تو دستم بود و اینکه لیوان چای تو دست من باشه اصلن نشان دهندهی این نیست که چای مینوشم.
نود درصد مواقع در دست داشتن لیوان چای ضمیمهی کار دیگر است، فقط حرف زدن است که ضمیمهی نوشیدن چای است.
آدمی چای مینوشد و حرف میزند، نه اینکه حرف بزند و چای بنوشد.
اگر لبتان هشت شده و یا حتا احساستان موقع خواندن بیشتر در بدنتان نمود پیدا میکند و شانههایتان را بالا انداخته اید، بگذار اینطور بگویم.
بر فرض مثال آدمی نمیآید بگوید وقتی حرف میزدیم، چای و بیسکوییت هم میخوردیم که! آدمی میگوید به وقت صرف عصرانه، چای و بیسکوییت میزدیم.
همین کافیست اصلن، نشان از گپ و گفت است.
آن موقع که یادم نمیآید که چه میکردم و با لیوان چای در دستم بازی بازی میکردم و با پدرم تنها صندلیهای پشت اپن را پر کرده بودیم.
حتا دقیقن یادم نمیآید حرفهایمان از کجا به کجا رسیده بود که داشتم میگفتم این خط من... آهان، یادم اومد. علی از این میگفت که نمیداند چرا خط ایرانسلش حتا خونهی مامانبزرگ که توی کوهه هم آنتن میده، اما خونهی خودمون کار نمیکنه.
البته مسلمن خانهی پدربزرگم توی کوه نیست، توی همان کوچه ایست که به جمشیدیه ختم میشود.
از همین دست حرفها زده شده بود که داشتم میگفتم این خط من اونجا عمرن جیپیآراسش کانکت نمیشه، خونه خودمون وصل میشه که خب وصل نشدنش از شدنش سنگینتره، ولی خب توی پاساژ خیلی خوب جواب میده، اگه وایفای نباشه، تقریبن میشه کارهای روزمره رو انجام داد.
خواهرم اومد وسط حرفهامون و گفت تو اصلن انقلاب و چارراه ولیعصر و اینا رو... نه اصلن کلن راستهی مصلا و انقلاب و اینارو نباید با هیچ جای دیگهی تهران مقایسه کنی. مرکز همه چیز اونجاست، معلومه که سرعت باید بالا باشه.
به صورتش لبخند زدم، گفتم منو که میبینی محل کارم انقلابه، دانشگاهم انقلابه و خب تا قبلتر از این خیلی چیزای دیگهم هم انقلاب بود که دیگه الان نیست.
از سر ضمیمهی حرفم همهشون آروم خندیدن، از این خنده دلسوخناکها که آدما میخندن و آخی میگن و دست به سرت میکشن.
نگاهم رو از مامان که گفته بود ای جان، بگردم به بابا انداختم که داشت با خنده میگفت آخی، طفلکم، دلم برات کبابه.
گفتم در این زمینهها، نه نگران من باشین، نه دلسوخناک شین که همیشه وقتی یکی میره، کس یا کسانِ دیگری جاش رو پر میکنن، گرچه که من اعتقاد ملزم به تک همسری دارم، ولی خو... [مکث] خو آخه پدر من رفتی خرمالو چیدی، هیکلت لای خاکه، درار این تی شرتتو، بیاه، حالام که درآورده میذاره رو میز.
گفته بود درتو بذار و به کشمشهایی که مامان برای عدس پلو پاکشون میکرد ناخونک میزد.
خواهرم تو ادامهی حرفای قبلش دوباره شروع کرده بود غر زدن که شیرینی میخواد.
با چشم و اشاره به بابام گفتم خسته شدی، نه؟
اشاره کرد که حسابی، آروم پرسیدم حال نداری بشینی پشت فرمون، نه؟ ابروهاشو انداخت بالا..
یک ربع بعد آمده بودم دراز کشیده بودم و شروع کرده بودم تکست بازی که راهی شد و رفت تا شیرینی بخره.
فقط این رو یادمه که لیوان چای تو دستم بود و اینکه لیوان چای تو دست من باشه اصلن نشان دهندهی این نیست که چای مینوشم.
نود درصد مواقع در دست داشتن لیوان چای ضمیمهی کار دیگر است، فقط حرف زدن است که ضمیمهی نوشیدن چای است.
آدمی چای مینوشد و حرف میزند، نه اینکه حرف بزند و چای بنوشد.
اگر لبتان هشت شده و یا حتا احساستان موقع خواندن بیشتر در بدنتان نمود پیدا میکند و شانههایتان را بالا انداخته اید، بگذار اینطور بگویم.
بر فرض مثال آدمی نمیآید بگوید وقتی حرف میزدیم، چای و بیسکوییت هم میخوردیم که! آدمی میگوید به وقت صرف عصرانه، چای و بیسکوییت میزدیم.
همین کافیست اصلن، نشان از گپ و گفت است.
آن موقع که یادم نمیآید که چه میکردم و با لیوان چای در دستم بازی بازی میکردم و با پدرم تنها صندلیهای پشت اپن را پر کرده بودیم.
حتا دقیقن یادم نمیآید حرفهایمان از کجا به کجا رسیده بود که داشتم میگفتم این خط من... آهان، یادم اومد. علی از این میگفت که نمیداند چرا خط ایرانسلش حتا خونهی مامانبزرگ که توی کوهه هم آنتن میده، اما خونهی خودمون کار نمیکنه.
البته مسلمن خانهی پدربزرگم توی کوه نیست، توی همان کوچه ایست که به جمشیدیه ختم میشود.
از همین دست حرفها زده شده بود که داشتم میگفتم این خط من اونجا عمرن جیپیآراسش کانکت نمیشه، خونه خودمون وصل میشه که خب وصل نشدنش از شدنش سنگینتره، ولی خب توی پاساژ خیلی خوب جواب میده، اگه وایفای نباشه، تقریبن میشه کارهای روزمره رو انجام داد.
خواهرم اومد وسط حرفهامون و گفت تو اصلن انقلاب و چارراه ولیعصر و اینا رو... نه اصلن کلن راستهی مصلا و انقلاب و اینارو نباید با هیچ جای دیگهی تهران مقایسه کنی. مرکز همه چیز اونجاست، معلومه که سرعت باید بالا باشه.
به صورتش لبخند زدم، گفتم منو که میبینی محل کارم انقلابه، دانشگاهم انقلابه و خب تا قبلتر از این خیلی چیزای دیگهم هم انقلاب بود که دیگه الان نیست.
از سر ضمیمهی حرفم همهشون آروم خندیدن، از این خنده دلسوخناکها که آدما میخندن و آخی میگن و دست به سرت میکشن.
نگاهم رو از مامان که گفته بود ای جان، بگردم به بابا انداختم که داشت با خنده میگفت آخی، طفلکم، دلم برات کبابه.
گفتم در این زمینهها، نه نگران من باشین، نه دلسوخناک شین که همیشه وقتی یکی میره، کس یا کسانِ دیگری جاش رو پر میکنن، گرچه که من اعتقاد ملزم به تک همسری دارم، ولی خو... [مکث] خو آخه پدر من رفتی خرمالو چیدی، هیکلت لای خاکه، درار این تی شرتتو، بیاه، حالام که درآورده میذاره رو میز.
گفته بود درتو بذار و به کشمشهایی که مامان برای عدس پلو پاکشون میکرد ناخونک میزد.
خواهرم تو ادامهی حرفای قبلش دوباره شروع کرده بود غر زدن که شیرینی میخواد.
با چشم و اشاره به بابام گفتم خسته شدی، نه؟
اشاره کرد که حسابی، آروم پرسیدم حال نداری بشینی پشت فرمون، نه؟ ابروهاشو انداخت بالا..
یک ربع بعد آمده بودم دراز کشیده بودم و شروع کرده بودم تکست بازی که راهی شد و رفت تا شیرینی بخره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر