۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

حرف‌هایی که نمی‌زنم

این قضیه که هی فلانی من اِن ساله بلاگت رو می‌خونم، ولی تا به جال هیچ نگفتم و فیلان رو جماعت انقدر گه‌ش را در آوردن که اگر آدمی حقیقتن هم این کارو کرده باشه، دیگه به خودش اجازه نمی‌ده که از قضیه دم بزنه.
نه که ملالی باشد، غرور نمی‌گذارد، تو گویی که غرورِ عنه؟ غروره اونجاییش اود می‌کند که به چه پیش پا افتادگی باب آشنایی را باز کرده‌ای.
البته حماقت محض است که کسی انتظار داشته باشد خب حالا که من انقدر تو را خوانده‌ام و اندازه‌ی شیش سال خواندنت می‌شناسمت و حس صمیمی بودن با تو را دارم، پس تو هم بیا و با من صمیمی باش، چای نخورده دخترخاله شو، گل بگو و گل بشنو. 
میدل‌فینگر را برای همین واقع گذاشته‌اند دیگر.
ولی حالا بیایی و حرفی هم از قضیه نزنی، خب وقتی بی هوا بری جلو، بی محلیِ طرف شاید بکشد آدمی را، آخر تو کسی هستی که اندازه‌ی شش سال خواندنش می‌شناسی‌اش. اینکه او حتا نامت را نداند و اگر هم تو را در گودر دیده یا که حتا بین هزار فرند فیسبوکش دارد، هیچ شناختی از تو ندارد اصولن تقصیر تو یا او نیست، در اکثر موارد فقط گرفتار معذلِ خب که چی؟ شده‌ای و حتا کامنت‌ها یا که حرف‌هایت را بعد از نوشتنش، پاک کرده‌ای و پنجره را بسته‌ای. این جور وقتاست که قبل از بستن تب یا به لینک دیگه‌ای رفتن دستت رو می‌ذاری رو بک‌اسپیس تا همه‌ی کارکترها دونه به دونه پاک شن و پاک شدنِ حرف‌هات رو ببینی، حرف‌هایی که نزدی.
 اینطوریه که میای این‌ها رو توی بلاگت می‌نویسی، چرا که اینجا اصلن جاییست که خب که چی‌هایت رو بنویسی دیگر.
و خب راهت رو هم بکشی و بری و هیچ وقت هم حرفی نمی‌زنی برایش.

هیچ نظری موجود نیست: