۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

359

تازه از راه رسیده، لباس‌هام رو سبک کرده بودم و با یه رکابی مشغول گشت‌زنی تو خونه شده بودم.
آبی به سر و صورتم زده بودم و طبق معمول چای به دست اومدم کنار شومینه وایسادم.
چشم که چرخوندم، پنج تا خرمالو جلوی ساعت رو شومینه چیده شده بود و چند تای دیگه هم جاهای دیگه‌ی خونه بود.
خواهرم لپ تاپ بغل نشسته بود روی یکی از کاناپه‌ها و پاهاش روی میز بود.
داداشم طبق روال همیشگیِ تلویزیون دیدنش، کف زمین، رو فرش ولو بود و دستاش رو زده بود زیر سرش، مان داشت تخمه می‌شکوند و به ناکجاآباد نگاه می‌کرد، بابا اما چشماش سمت من بود و نبود، فک کرده بودم منو می پاد یا تلویزیون می بینه؟
گفته بودم این مسخره‌بازیا چیه؟ این خرمالوها چیه؟
بابا با یه لحن طلبکارانه و آماده‌ای، خیلی سریع گفت به تو چه؟ من دوس دارم دکور خونه‌م رو اینطوری بچینم.
روم رو کردم سمت تلویزیون و با بی‌خیالی گفته بودم هر طور حال می‌کنی.
الان که فکر می‌کنم، می‌بینم تلویزیون رو حتا ذره‌ای هم نگاه نمی‌کردم که لااقل یادم باشه چی نشون می‌داد.
دوباره طرف بابا رو نگاه کردم، مامان که اون سمتش نشسته بود، با چشم و ابرو اشاره کرد که قمر در عقربه و ساکت مونده بودم و هیچی نگفتم.
چایم که تموم شد، مامان تو آشپزخونه بود، رفتم دوباره چای بریزم، لیوانم رو که پر می‌کردم، پرسیدم چی شده؟
گفت چیزی نشده که! چطور؟
گفتم بابا چشه خب؟
گفت آهان، می‌خواست با تو کل کل کنه، نفهمیدی؟ با خودم گفتم پس قمردرعقربی نبود، اشارات رو اشتباه گرفتم، سکوتمو که دید، ادامه داد هوس سر به سر گذاشتن با تو رو کرده.
گفتم من حوصله خودم رو هم ندارم و اومدم تو سالن، چای و گوشی رو گذاشتم روی میز کنار یکی از مبل سه نفره‌ها و رفتم سراغ کمد رخت‌خواب‌ها، یکی از این پتوهای نازکی که خیلی‌ها روی پشتی مبل می‌ندازن و اسمش رو هم نمی‌دونم ورداشتم، پنجره‌ی پشت مبل رو باز کردم، پتو رو باز کردم، به خودم پیچیدم و ولو شدم، بلند اما انگار خطاب به خودم، انگار خطاب به همه، انگار خطاب به هیچ‌کس، گفتم این پتوآ چقدر خوبه، نه گرمه، نه سرده، نه سنگینه، نه سبک.
گوشی رو ورداشتم، بابا گفت دیوانه پنجره باز می‌کنه، پتو می‌پیچه به خودش.
پترن رو باز کردم و بدون اینکه به بابا نگاه کنم، گفتم نه شوفاژی بازه نه کولری روشن، خرجی نداره برات که!
گفت اصلن کی بهت گفته پتوی منو ورداری؟
گفتم تو توی این خونه پتویی نداری.
گفت بهع، دکی، ینی چی؟
گفتم تا حالا شده خودت به اتاقتون بگی اتاقِ من یا بگی اتاق ما؟ تا حالا شده بگی تخت من یا تخت ما؟ پتوی من یا پتوی ما؟ یا حالا خیلی چیزای دیگه! همیشه فقط اتاق مامانت، تخت مامانت، پتوی مامانت، حتا مام بچه‌هات نیستیم، همیشه به مان می‌گی بچه‌هات فیلان... همونطوری دراز روی آرنج چپم تکیه دادم و نگاش کردم، گفتم آره پدر من، تو شاید اختیار دکور خونه‌ت رو داشته باشی، ولی پتویی مال تو نیست.
خواهر و داداشم نیششون تا بناگوش باز بود، منتظر بودن ببینن چی می‌گه، خودش هم گونه‌هاش رو از داخل گاز گرفته بود که نیشش باز نشه، گفت این پتوعه مسافرتیه، مال توی ماشینه، ماشین هم مال منه، پس مال منه.
گفتم پدرم استدلالت را، حالا نمی‌خوام بگم چه ربطی داره به شقیقه؟ ولی خب اگه بخوایم اونطوری هم در نظر بگیریم، تو باس اونجایی بخوابی که خانومت می‌خوابه و از اونجایی هم که مال دو نفره خوابیدن رو صندلی عقب ماشین یا حالا جاهای دیگه‌ی ماشین نیستی، به تو تعلق نمی‌گیره.
سرم رو گذاشتم روی کوسن‌ها، وی‌پی‌ان رو زدم کانکت شه و همزمانی که چشمم به صفحه‌ی گوشی بود گفتم از طرفی شماها دیگه اونقدرام هات نیستین که توی ماشین حتا دو نفری زیر این گرم بشین، این به درد منو امثال منو یاران می‌خوره، حالام اگه روت کم شد، بشینین تلویزیون ببینین.
ششش کردم و دیگه چیزی نگفتم، با خنده‌ای که دیگه سعی در کنترل کردنش نداشت، فقط گفت خیلی رو داری و دیگه ادامه نداد.

هیچ نظری موجود نیست: