۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

356

چند روز پیش ها بود، منِ از سیاست فراری رو انقدر توی بحث هاشون مخاطب قرار داده بودن که پام به بحث باز شده بود.
داد و فریاد می کردن، مثل تمام افرادی که خود را خفه ی این بحث ها می کنند، سرشان را بزنی، ته شان را بزنی عشق هوار زدنند، وقتی بهشان بتوپی، می گویند شور بحث گرفتارشان می کند و وقتی می گویم پس چرا من را نمی گیرد، نگاه های "بی برو بابا" به صورتم می اندازند.
یادم نیست بحث از کجا شروع شده بود، گاهی وقت ها که بخوای بدونی بحث های ماها از کجا شروع شده، فقط باید پنج دقیقه مباحثی که توی صحبت فی مابین مطرح شده رو تا به اول برای خودت هلاجی کنی و خیلی هایش را اصلن یادت نیاید و اگر هم بتوانی کشف کنی در آغاز بحث از کجا شروع شد، نه فقط می بینی که آن بحث ناتمام مانده که هیچ، شاید نصفش هم مطرح نشده و به موضوع آخری که فکر می کنی، با خود می گویی گوز چه ربطی داشت به شقیقه؟
گفتم این رو که یادم نیست بحث از کجا شروع شده بود، آن موقع به اینجا رسیده بود که مردم کی بلند دوباره بلند خواهند شد. وارد بحث شده بودم و داشتم می گفتم: اصن موضوع این هایی که شماها می گین نیست، اگه هشتاد و هشت به جایی نرسید به خاطر این بود که اکثریتِ قشرِ مرفه جامعه وسط قضیه بودن و هر چقدر داد و فریاد می زدن، جماعت فقیر می گفتن از شکم سیریشونه، جماعت پولدارو سرشو بزنی ته شو بزنی منافع داره، منافعش هم صددرصد داخل کشوره که الان توی ایرانه، به تهدیدی می شینه سر جاش، خودش هم نه، بچه هاشونم همینن، سختی نکشیده ها که نمی تونن جلوی زور دولتی ها وایسن. این بار اما قضیه فرق می کنه، قشر فقیر داره می شکنه، انگار که در حال غرق شدن باشه و هی یه چیزی ورداره بذاره زیر پاش، پدر من، من و تو هفت پشت اون ور تر فامیلمون کاسبیم، چه حالا تحصیل کرده و نکرده تو سطح بالا یا پایین اگه مرغ بشه کیلویی پنجاه و گوشت بشه صد تومن، درسته که به همه جامون فشار میاد و نمی تونیم خرج و برجمون رو تنظیم کنیم، ولی لااقل از گشنگی نمی میریم. مردم ما اگه دو تا کتاب می خوندن و توبثبختیِ اصلی ما اینه که تاریخ خودمون رو هم هیچی نمی دونیم، از تاریخ یه کوروشیسم رو گرفتارشیم و آخ که ما چی بودیم و چی شدیمش رو چسبیدیم و ناله و فغان که ننه من غریب بازیاشو، خیلی قدیم هم که نریم، اگه تاریخ جنگ جهانی اول رو بخونن ملت، اینکه از سر قحطی مردم به همنوع خواری افتاده بودن تو یه سری جاهای کشور، اون وقت شاید بفهمن این قضیه ممکنه تا کجا برسه، می دونی؟ یه جمله ی معروفی هست، نمدونم مال کیه، مال همین دولت مرداست، می گه که باید از کسی که هیچ چیز به غیر از پول ندارد ترسید. همین الان خود من، تمام چیزی که دارم پوله، چن میلیون تو بانک و چن میلیون هم تو کاره، چه چیزی به نام منه؟ هیچی. اما مثلن فلان رفیقت که ان تا کارخونه داره و ملومه تخم نمی کنه حرف بزنه. قشری که چیزی واسه از دست دادن نداره وقتی بلند شد، مگه خود خدا بیاد زمین که بنشوندش...
این حرف ها رو که می زدم، ساعت از ده شب گذشته بود، همان صبح نشسته بودیم پشت میز و داشتیم صبحانه می خوردیم که بابا از پای لپ تاپش اومد نشست پیشمون و از این گفت که یکی از دایی هایش چون استفاده از اینترنت را بلد نیست و تک و تنهاس - حالا دلیل تک و تنهایی اش چیزی نیست که اینجا بهش بپردازم - هر ماه قبض هایش را به پدرم می دهد تا برایش پرداخت کند. با خنده گفته بودم چقدر کارمزد می گیری؟ گفته بود تا چشمات دراد، بابت هر قبض صد و پنجاه تومن. یه زبون درازی هم تو فاز سرخوشانه ش کرد، همینطور که مشغول خوردن بود حرکاتشو نگاه می کردم، از همان نگاه کردن هایی که دیگر نزدیکانم، آنهایی که دمخورند با من، می دانند می خواهم مرض بریزم، هنوز حرف نزده نیش خواهر برادرم باز بود، گفتم خدا شانس بده، آدم دایی بی سواد داشته باشه، ما که هیچ خوارزاده هامونم بدبختا از این شانسا ندارن. از حرصی که از پدرم در آمد همه زدن زیر خنده و دوباره مادرم رو وسط کشید، اسمشو صدا کرد و گفت این بچه هات خیلی بی تربیت شدن. گفتم باز ورداشت مامانشو آورد تو کارزار و مارو هم یتیم کرد، شدیم بچه های مامان فقط. همه گفتن خاک بر سرت. بعد از چند دقیقه پرسیده بودم راستی این قبض های همراه اول نیومد؟ بابا گفته بود دایی اش گفته برایش تکست زده اند که دیگر قبض ها نمی آید و با همون تکستی که می زنن باید پرداخت کنی و این حرفا: گفتم بهع، اینا منتظر بودن من برم بعد سه چار سال که این خطه دستمه برم به نامم بزنم و بعد بگن دیگه قبضه نمیاد!؟ شانسی داریما، ما که هیچی به ناممون نیس، حقوق بگیرم که نیستیم، نشد یه بار از پشت پنجره اسممون رو ببینیم بگیم های می!! همه زدن زیر خنده، برادر و خواهر کوچکترم که می دانستند حرفم کنایه به فرندز است بیشتر خندیدند و گفتند دیوانه.
به همین جا ختم نشد، چرا که مورفی سر شوخی اش با من از بچگی باز بوده و هست، همین که پدر از در بیرون می رفت، از آن قهقهه های مخصوص خودش را زد و بلند گفت کامی قبض موبایلا رو آوردن، مال توام توشه. باز همه به ریشم خندیدن، گفتم خوبالا، خودم می دونم، کاش یه چی دیگه خواسته بودم، آرزو مارزو فیلان. شانس نداریم که...

آن شب، بعد از سخنرانی هام من باب به پا خواستن، برادرم قبض موبایلم رو از روی شومینه کوبیده بود روی میز جلوی من و گفته بود اشتباه نکن، این یکی به نامته و با خنده بحث تموم شده بود...

هیچ نظری موجود نیست: