۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

355

از چار پنج پله ی ورودیِ ساختمون پزشکان که پایین اومدم، دور و اطراف رو نگا کردم، ندیدمش، تاریک بود و خیابون هم پر از چراغ جلوهایی بود که نوری شبیه چراغ جلوهای سمند داشتن.
با خودم گفتم هــی پسر، گذشت آن وقت هایی که ماشین بابا رو شب ها توی جاده، وقتی توی ماشین همسفرمان بودی، فقط از روی نور چراغ های جلوش می شناختی. و خب دیگر نه آن چراغ ها خاصند، نه این چرغ های سمندطور.
با خود گفتنم انقدری طول کشید که عرض پیاده رو رو تا لب خیابون بیام.
قفل گوشیمو باز کردم تا بهش زنگ بزنم که جلوی پام ترمز کرد.
نشستم صندلیِ جلو، گفت "هنوز پنج دقه نشده پای تلفن گفتی هنوز نوبتت نشده! چی شد پس؟"، چندتا کاغذ از جیبم درآوردم و نشونش دادم، گفتم "همینا"، لب هاش رو به یه حالتی که انگار "چه میدونم والا!" در آورد و پرسید "خب، چطوری بریم؟ باید بریم ونک؟"، نگاش کردم، گفتم "دختر، تو که از ونک بلدی خو، از ونک برو"، دوباره یکی از همون نگاه هایی که سیاهیِ چشماش به گوشه ی حدقه میاد به صورتم کرد و مژه های بلندش رو با مکث بهم زد و همزمان سرش رو برگردوند طرف ولیعصری که بیست سی متر جلوتر بود.
دنده رو یک کرد و راه افتاد، به سر کوچه که رسید، فرمون رو گردوند سمت ولیعصرِ بالا، حساب کردم با این حجم ترافیک دو ساعت دیگه تازه ونک رو دور زدیم و به سر ملاصدرا رسیدیم، با چند جمله براش توضیح دادم که اگه به کوچه ی سمت راستی بپیچه و با گذر از چندتا کوچه پس کوچه ی دیگه، میافتیم تو بزرگراه و حداکثر ده دقیقه ی دیگه منو رسونده و خودش تو راه برگشتنه.
نیم ساعت بعد از شیشه ی سمت شاگرد، به ترافیک بزرگراه که از سر تصادف دو تا لگنته بود زل زده بودم و رادیو آوا گوش می دادم.
با لحن پرسشی، اما طوری که همزمان بخواد بگه "می دونم تو فکری"، گفت "تو فکری!؟"، برای اینکه این تصور رو بهش القا کنم که یه چیزی می خواستم بگم، ولی حرفمو عوض کردم، دهنمو باز کردم حرفی بزنم، اما بستمش و با یه کم مکث گفتم "شنیدی می گن مرگ برادر کمر آدمو می شکنه و مرگ فرزند زانوهای آدمو خم می کنه؟"، انقدر ساکت موند که برگشتم طرفش، نگام می کرد که کشف کنه و حالت ابروهاش یه طوری که "آخه که چی حالا این وسط؟"، یا "اومد بحث بکشه وسط، رید"، یا شاید "توام ریدی با این سر صوبتو وا کردن"، یا شاید به خودش "آخه مجبور بودی حرف بزنی که این دیوانه باز کسشر تحویلت بده؟"، یا مثلن "اینم یه کرم دیگه س که می خوای بریزی؟"، یا شاید خیلی چیزای دیگه که تو همون چند ثانیه از ذهنم گذشتن، یه طوری که انگار ازم ناامید شده باشه، نگاهشو انداخت جلو و پاش رو از روی ترمز برداشت که ماشین چند متری جلو بره و گفت "آره خب، شنیدم، ولی مطمئنم دقیقن همینطوری که تو گفتی نیست، حالا اونش مهم نیست، چطور که اینو گفتی؟ تو که داداشت سُر و مُر و گنده س خدا رو شکر، بچه مچه هم که نداری"، به صورتش که حالا دوباره برگشته بود طرفم لبخند زدم، گفتم "می دونی؟ طرف وقتی برام توضیح می داد که چطوری اجسام رو از روی زمین وردارم و اینکه نباس دلا شم، در عوض باید زانوهامو خم کنم تا چیزی زو بردارم، همونجا رو تخت مطب که نشسته بودم، به ذهنم رسیده بود کمرم شکسته و باید زانوهام رو خم کنم تا نکنه کمرم از وسط تا شه".
آخرین کلمه که از دهنم بیرون اومد، سرمو چرخوندم طرفش، زل زده بود به چشمام، به وضوح برق زدن چشماش و بعد از اون خیس شدن مژه هاش رو دیدم، با بغضِ توی گلو گفت "خفه نشی کامران".

هیچ نظری موجود نیست: