رفیقی دارم که از چند سال پیش بخاطر شکستی عشقی گیتارش رو کنار گذاشت و عهد بست که دیگر هم گیتار به دست نگیرد، من چند مورد مثل این می شناسم یا که می شناختم.
نود درصد کسانی که با من سر و کار دارند می دانند که چقدر عاشق موسیقی ام و خیلی وقت ها حتا حرف هام رو با موسیقی زده ام، نه اینکه سازی به دست بگیرم، نه، موتسفانه هیچ وقت دنبال هیچ سازی نرفتم که حالا چرایش ربطی به حرف های الآنم ندارد. منظور همین که یک قطعه را بدهی به کسی گوش کند تا که بذاند حرفت چیست، احساست چیست.
همین چند شب پیش بود که توی درفت جی میلم، ایمیلی رو دیدم که چند هفته ای خاک خورده بود، برای همانی می خواستم بفرستم که به قول خودش یا بهتر است بگویم در نوشته هایش به من می گوید عشق قدیمی، یادم است با هم حرف زده بودیم و گفته بودم فلان آهنگ را شنیدی؟ گفته بود نه، هر چه کردم آن موقع نشده بود بفرستم، تا اینکه همین چند شب پیش که همینش را اول پاراگراف هم گفتم، برایش فرستادم.
انقدر که همیشه با آهنگ ها حرف زده ام آمده بود می گفت چرا اینو برای من فرستادی؟ گفته بودم قرار بود قبلن برات بفرستم، پرسیده بود آن وقت چرا قرار شد بفرستی؟ گفته بودم یادم نیست.
حالا اصلن هیچ کدام از این این حرف ها قرار نبود زده شود، فقط دلم می خواست از این ساز به کناری گذاشتن ها حرف بزنم که خب این ها همه به بیرون ریختند.
می دانید؟ گاهی فکر می کنم این هایی که سازشان را کنار می گذارند انگاریست که مدتی از اینکه فهمیده اند استعدادش را ندارند یا شاید حتا حالش را ندارند گذشته و دنبال بهانه می گردند که بگویند به فلان دلیل دیگر نمی زنند و یک وقتی اگر کسی در محفلی گفت فلانی برایمان بنواز، دیگرانی که مطلعند بگویند فلانی از بعد بهمان قضیه دیگر نمی نوازد و سازش را به کناری گذاشته. حتا یک وقتا فکر می کنم دنبال بهانه ی خوب و جدیدی می گردند، این بهانه شاید آدمی باشد، شاید دلشان می خواهد سازشان برای او از جلد چرمی اش بیرون کشیده کوک کنند و بنوازند که بگویند برای او دوباره می نوازند و طرف هم غرق شود که چه حالی و چه شوری دارد آدمی یک همچین کسی شود برای کسی...
وقتی شروع به نوشتن این پست کردم، بهانه هایی که در ذهنم ردیف کرده بودم برای این عمل خیلی زیاد بود، ولی در کل حرف این بود که بهانه ها اکثرن کسشری خودساخته بیش نیست.
استثناها را کار ندارم، همیشه وجود داشته اند.
نود درصد کسانی که با من سر و کار دارند می دانند که چقدر عاشق موسیقی ام و خیلی وقت ها حتا حرف هام رو با موسیقی زده ام، نه اینکه سازی به دست بگیرم، نه، موتسفانه هیچ وقت دنبال هیچ سازی نرفتم که حالا چرایش ربطی به حرف های الآنم ندارد. منظور همین که یک قطعه را بدهی به کسی گوش کند تا که بذاند حرفت چیست، احساست چیست.
همین چند شب پیش بود که توی درفت جی میلم، ایمیلی رو دیدم که چند هفته ای خاک خورده بود، برای همانی می خواستم بفرستم که به قول خودش یا بهتر است بگویم در نوشته هایش به من می گوید عشق قدیمی، یادم است با هم حرف زده بودیم و گفته بودم فلان آهنگ را شنیدی؟ گفته بود نه، هر چه کردم آن موقع نشده بود بفرستم، تا اینکه همین چند شب پیش که همینش را اول پاراگراف هم گفتم، برایش فرستادم.
انقدر که همیشه با آهنگ ها حرف زده ام آمده بود می گفت چرا اینو برای من فرستادی؟ گفته بودم قرار بود قبلن برات بفرستم، پرسیده بود آن وقت چرا قرار شد بفرستی؟ گفته بودم یادم نیست.
حالا اصلن هیچ کدام از این این حرف ها قرار نبود زده شود، فقط دلم می خواست از این ساز به کناری گذاشتن ها حرف بزنم که خب این ها همه به بیرون ریختند.
می دانید؟ گاهی فکر می کنم این هایی که سازشان را کنار می گذارند انگاریست که مدتی از اینکه فهمیده اند استعدادش را ندارند یا شاید حتا حالش را ندارند گذشته و دنبال بهانه می گردند که بگویند به فلان دلیل دیگر نمی زنند و یک وقتی اگر کسی در محفلی گفت فلانی برایمان بنواز، دیگرانی که مطلعند بگویند فلانی از بعد بهمان قضیه دیگر نمی نوازد و سازش را به کناری گذاشته. حتا یک وقتا فکر می کنم دنبال بهانه ی خوب و جدیدی می گردند، این بهانه شاید آدمی باشد، شاید دلشان می خواهد سازشان برای او از جلد چرمی اش بیرون کشیده کوک کنند و بنوازند که بگویند برای او دوباره می نوازند و طرف هم غرق شود که چه حالی و چه شوری دارد آدمی یک همچین کسی شود برای کسی...
وقتی شروع به نوشتن این پست کردم، بهانه هایی که در ذهنم ردیف کرده بودم برای این عمل خیلی زیاد بود، ولی در کل حرف این بود که بهانه ها اکثرن کسشری خودساخته بیش نیست.
استثناها را کار ندارم، همیشه وجود داشته اند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر