اول وقت بود، نشسته بودم پشت سیستم حسابداری که از راه نرسیده گفت "کامی می دونستی این لاو دپارتمانتو بدجوری انداختی تو دهن ما؟"، گفتم "از دهن خاله م افتاد تو دهن من"، گفت "پس دهن به دهن گشته"، گفتم "اوووه، آره، دهنیه، تف مالی شده اصن"، یه خورده با چشمایی که رنگ چندش به خودش گرفته بود نگام کرد و بی خیال چشماش رو انداخت رو مجله ای که با خودش آورده بود، گفت "چای دم کردی؟"، گفتم "نع"، گفت "ای گشاد"، گفتم "پاشو دم کن، انقدم حرف نزن دارم فاکتور می زنم".
رفت چای دم کرد، اومد و دوباره سراغ مجله ش، چن دقه که گذشت، با لحن خاصی، همونطوری، در حین مجله رو ورق زدن، گفت "خب چه خبر؟"، سرم رو بالا نیاوردم، چشمامو چرخوندم نگاش کردم، از قیافه ش چیزی دستگیرم نشد، رفتم سراغ سند بعدی و تو همون حال گفتم "از چی چه خبر؟"، گفت "بهع، از دپارتمان لاو دیگه"، گفتم "هیچی، عاشقی و عاشقیت رو گذاشتم کنار"، گفت "من الان هفت ساله می شناسمت، هر چن ماه یه بار تقریبن وضعت همینه، خب بعدش؟"، خنده م گرفت، گفتم "نه، آخه هر چند ماه یه بار!؟ هی بعت می گم جمله ت رو یه بار با خودت تکرار کن..."، پرید وسط حرفم و گفت "خوبالا گیر نده، خودت می دونی منظورم چیه، به قول خودت مهم اینه که آدم منظورشو برسونه"، جوابشو ندادم و دوباره رفتم سراغ حسابداری، گفت "یه دقه از اون هلو - برنامه حسابداری - بکش بیرون"، گفتم "چته خب؟ چی می خوای بگم؟ اصن می دونی چیه؟"، با یه ذوقی از اینکه حرصم رو در آورده تا حرف بزنم، گفت " هان؟ چیه؟ بگو!"، نیشم باز شد، گفتم " من عشق و عاشقی رو گذاشتم کنار، خواطرخواهی پیشه ساختم"، نیشش محو شد، گفت "ینی چی خو؟"، گفتم "هیچی دیگه، خواطرخواه شدم! نامه تمام"، گفت "غلط کردی"، یه خورده فکر کرد، مجله رو بست، رو شیشه ی پیشخون ضرب گرفت، مشتری راه انداخت، متفکر نگام کرد، چونه ش رو خاروند..
داشتم با خودم می گفتم "اینا توهمه، خیال ادامه دادن نداره، بیخودی فک می کنم هنوز داره به حرفای من فک میکنه..."، که گفت "کامی فرق عاشقی و خاطرخواهی چیه اون وقت؟"، از حالت پرسیدنش زدم زیر خنده، گفتم "می کشی بیرون یا نه؟ فک کن من یکی رو می خوام، منتها عاشقیت و این کسشرا رو به همراه نداره"، گفت "آخه راه نداره"، گفتم "چطو که آخه اینطور؟"، گفت "خو آخه تو کامرانی، سلطان بگایی دادنی، خودتو بگا بدی، ما رو بگا بدی، سازمانو بگا بدی"، با خنده گفتم "کدوم سازمان آخه عنتر؟"، خنده قاطیِ صداش شده بود و همونطوری ادامه داد "من که عمرن تو کتم نمی ره تو دنبال عشق و عاشقی نری"، یه خورده خیره نگاش کردم، افکارم انقدر سریع از پس ذهنم می گذشتن که حتا توان نوشتنشون رو ندارم...
بی خیال ادامه ی بحث شدم، گفتم "راستی..."، منتظر شدم برگرده طرفم، ادامه دادم "طلبتو از بابام گرفتما.. منتها خب هنوز به حسابت نزدم"، یهو از سر جاش بلند شد و اومد طرفم و بحثمون کلن منحرف شد و به حساب کتابامون کشید.
میون حرف زدناش فک کردم بهتر می بود زودتر بحث رو به موضوعات مالی می کشوندم و تو ذهنم به خودم خندیده بودم و فکر کرده بودم شاید هم دلم نمی خواسته که زودتر ازین بحث رو عوض کنم.
رفت چای دم کرد، اومد و دوباره سراغ مجله ش، چن دقه که گذشت، با لحن خاصی، همونطوری، در حین مجله رو ورق زدن، گفت "خب چه خبر؟"، سرم رو بالا نیاوردم، چشمامو چرخوندم نگاش کردم، از قیافه ش چیزی دستگیرم نشد، رفتم سراغ سند بعدی و تو همون حال گفتم "از چی چه خبر؟"، گفت "بهع، از دپارتمان لاو دیگه"، گفتم "هیچی، عاشقی و عاشقیت رو گذاشتم کنار"، گفت "من الان هفت ساله می شناسمت، هر چن ماه یه بار تقریبن وضعت همینه، خب بعدش؟"، خنده م گرفت، گفتم "نه، آخه هر چند ماه یه بار!؟ هی بعت می گم جمله ت رو یه بار با خودت تکرار کن..."، پرید وسط حرفم و گفت "خوبالا گیر نده، خودت می دونی منظورم چیه، به قول خودت مهم اینه که آدم منظورشو برسونه"، جوابشو ندادم و دوباره رفتم سراغ حسابداری، گفت "یه دقه از اون هلو - برنامه حسابداری - بکش بیرون"، گفتم "چته خب؟ چی می خوای بگم؟ اصن می دونی چیه؟"، با یه ذوقی از اینکه حرصم رو در آورده تا حرف بزنم، گفت " هان؟ چیه؟ بگو!"، نیشم باز شد، گفتم " من عشق و عاشقی رو گذاشتم کنار، خواطرخواهی پیشه ساختم"، نیشش محو شد، گفت "ینی چی خو؟"، گفتم "هیچی دیگه، خواطرخواه شدم! نامه تمام"، گفت "غلط کردی"، یه خورده فکر کرد، مجله رو بست، رو شیشه ی پیشخون ضرب گرفت، مشتری راه انداخت، متفکر نگام کرد، چونه ش رو خاروند..
داشتم با خودم می گفتم "اینا توهمه، خیال ادامه دادن نداره، بیخودی فک می کنم هنوز داره به حرفای من فک میکنه..."، که گفت "کامی فرق عاشقی و خاطرخواهی چیه اون وقت؟"، از حالت پرسیدنش زدم زیر خنده، گفتم "می کشی بیرون یا نه؟ فک کن من یکی رو می خوام، منتها عاشقیت و این کسشرا رو به همراه نداره"، گفت "آخه راه نداره"، گفتم "چطو که آخه اینطور؟"، گفت "خو آخه تو کامرانی، سلطان بگایی دادنی، خودتو بگا بدی، ما رو بگا بدی، سازمانو بگا بدی"، با خنده گفتم "کدوم سازمان آخه عنتر؟"، خنده قاطیِ صداش شده بود و همونطوری ادامه داد "من که عمرن تو کتم نمی ره تو دنبال عشق و عاشقی نری"، یه خورده خیره نگاش کردم، افکارم انقدر سریع از پس ذهنم می گذشتن که حتا توان نوشتنشون رو ندارم...
بی خیال ادامه ی بحث شدم، گفتم "راستی..."، منتظر شدم برگرده طرفم، ادامه دادم "طلبتو از بابام گرفتما.. منتها خب هنوز به حسابت نزدم"، یهو از سر جاش بلند شد و اومد طرفم و بحثمون کلن منحرف شد و به حساب کتابامون کشید.
میون حرف زدناش فک کردم بهتر می بود زودتر بحث رو به موضوعات مالی می کشوندم و تو ذهنم به خودم خندیده بودم و فکر کرده بودم شاید هم دلم نمی خواسته که زودتر ازین بحث رو عوض کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر