رو زمین چرت میزدم، منتظر بودم از پای لپتاپ بلند شه تا بشینم پای گودر، ساعت نزدیک 1:30 بعد از نیمهشب بود(به وقت پکن)، یهو داد زد مبارک رفت.
نشستم، گفتم "اوهَ!! کل ساختمون رو ترکوندی بابا!" دوباره گفت "مبارک رفت."، متفکر ادامه داد "یعنی کجا رفته؟"، پوزخند زدم. با ابروهای بالا رفته پرسید "تو میدونی؟"، با یه حالتی که انگار سوالش چقدر پیش پا افتادهست گفتم "آره"، با ذوق و شوق گفت "کجا؟"، "به فاک... ایشالا نوبت ماام میشه"، وسط خنده میگه "که بری به فاک؟"، "که بدیمش به فاک"
نشستم، گفتم "اوهَ!! کل ساختمون رو ترکوندی بابا!" دوباره گفت "مبارک رفت."، متفکر ادامه داد "یعنی کجا رفته؟"، پوزخند زدم. با ابروهای بالا رفته پرسید "تو میدونی؟"، با یه حالتی که انگار سوالش چقدر پیش پا افتادهست گفتم "آره"، با ذوق و شوق گفت "کجا؟"، "به فاک... ایشالا نوبت ماام میشه"، وسط خنده میگه "که بری به فاک؟"، "که بدیمش به فاک"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر