بعد یه ساعتی که تو شهر چرخ زدیم و از وضعیت زندگی، کار و بچههاش نالید.
گفت: ای بابا! دادا ما که بچه بودیم هی بابا ننهمون میزدن تو سرمون که بچههای مردم فلان بچههای مردم بهمان، بچههای مردم کوفت، بچههای مردم درد، بچههای مردم زهرمار... حالا هم که گنده شدیم، بچهمون از راه میرسه میگه بابا مامانای مردم فلان کارو میکنن براشون، بهمان کارو میکنن براشون... اِاِاِ! بشکنه این دست که نمک نداره، ریدم تو روح این مردم که اعصاب نمیذارن واسه آدم...
سر چهارراه که رسیدیم، پشت چراغ نگه داشت و نگام کرد، ابروشو داد بالا "کرهخر چار ساعته دارم درددل میکنم واست، اونوقت نیشتو واسه من باز میکنی؟"، "میگم که تو احیانن گودری نیستی؟"، "گوگل ریدر؟ نه بابا، وقتشو ندارم!"، "هوم..."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر