۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

خیال بازگشت نیست، هر چند...

وقتی می‌رفتم، گفت زود برگردیا. گفتم باشه.
وقتی رسیدم، گفت دلتنگتما. گفتم منم.
یه کم که موندم، گفت برگرد دیگه دلم تنگ شده. گفتم آخه تاریخ بلیط دست من نیست.

این‌ها گفتن زود نریا، تو رو خدا بیشتر بمون.
می‌گفتم یک ایران منتظرن برگردم. می‌خندیدن.

چند هفته‌ای که گذشت.
گفت از من فاصله بگیر، گفتم نه.
گفت نمی‌خوام، گفتم خیلی خوب حالا.
گفتم وقتی بیام می‌خوام ببینمتا، گفت من می‌گم نره، تو می‌گی بدوش؟

امروز دوباره گفتن بمون، گفتم باشه.
گفتن چطور شد پس؟ گفتم وقتی کسی منتظرم نیست، چه حالا چه دیرتر...
گفتن هفتاد میلیون نفر منتظرت بودن که! گفتم از اولشم یه نفر بیشتر نبود.
گفت یه نفر رو می‌گفتی یه ایران؟ گفتم وقتی یه نفر به همه میارزه... حتمن یه ایرانه دیگه.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

دلم تنگه پرتقاله من
گل پره سبز ِ قلب ِ تاره من
منو ببخش از برای تو
هرچی که بخوای میارم
اتل و متل ، نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین
غم و شادیه کوچیک و بزرگمونه...