۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

جوش خورد

بعضی وقتا آدم ثانیه به ثانیه داغ و داغ‌تر می‌شه...
اصلا حرارت‌ش بدجور می‌زنه بالا!
نه که از گرمای تابستون باشه‌ها، نه!
اون داغیِ خاصی رو می‌گم که فقط خودِ آدم می‌فهمش، هرچند که گاهی وقتا از رفتار آدما معلوم می‌شه که چقدر درون خودشون آتیش دارن، حتی ممکنه که گاهی این حرارت از دستای طرف هم بیرون بزنه...
جالبی‌ش اینه که وقتی آدم انقدر گرم می‌شه، صحنه‌ها و لحظه‌هایی که براش بوجود میاد، از حرارت زیاد مثل مذاب می‌شن و بعد از پایین اومدن دمای درونت، سرد می‌شن و برای همیشه سفت و محکم یه گوشه از حافظه‌ت جوش می‌خورن و دیگه هیچ‌وقت نه اون سوختن یادت می‌ره و نه هیچ کدوم از اون لحظه‌ها...

۶ نظر:

نیکی گفت...

دقیقا!
چه توصیف قشنگی!

اشنا گفت...

خدا به خیر کنه باز رفت تو کار جوشکاری در یه گوشه ی حافظه اش
X_X

ناشناس گفت...

مشکوک میزنی کامران :پی

مرجان گفت...

واي كه بعدا ياد اوري اين صحنه ها و فكر اينكه اگه فلان كارو كرده بودم و فلان حرفو زده بودم بهتر بود كل ذهن ادمو ميگيره
منم با سلمان موافقم
مشكوك ميزنياااااا

مهسا گفت...

سلام...

بالاخره موفق شدم...درسته مشکل از جای

دیگه بود... :دی اما من درست کردم...

:دی

متنت جالب بود...اما به خودتم گفتم

به من نمیخوره...یعنی کم پیش اومده...

من اکثراً یخم...

شاعرشنیدنی ست گفت...

سلام
اولین باره که میام وبلاگت و اولین پستی که ازت خوندم برام جالب بود احساس کردم حسی که می خواستی توصیف کنی رو تجربه کردم/مرسی