وقتی امیدی به مسکنها نیست...
میشه به این دل خوش کرد که فوتبال هیجانی داشته باشه که دلت بخواد داد بزنی!
تا شاید اون فریادها، سر درد فاجعه آمیز رو کمی آروم کنه!
گند خوردن به عصر پنجشنبه، هر چقدر هم که این یه هفته عالی گذشته باشه، میتونه کل هفته رو ببره زیر سوال که آیا نهایت مزخرف این نبود، وقتی حتی پنجشنبه بعدازظهر هم مثل عصر جمعه شده بود!؟
آیا واقعا اینکه گاهی متنهایی مینویسم که رنگ و بویی از عشق و محبت داره، دلیل بر این میشه که نویسنده یه عاشقِ آه و ناله دار است؟
دلیل بر این میشه که دارم تو عشق کسی میسوزم؟
نه عزیزان، شاید یه روزی بود!
اما طبق آخرین اخبار از اعماق وجود، خبری از این خبطها نیست.
کشش داشتن به بعضی از انسانها که عاشقی نیست. اینکه دلت بخواد شب رو با کسی صبح و روز رو شب کنی که حتما اسمش عشق نیست.
با این اوضاع و احوال، پس من معشوقههای زیادی به اسمهای مهدی، آیدین، سیاوش، کیوان، اشکان، مهران، آرش و غیره دارم، هفتهای یه بار هم خونه یکیشون پلاسم و شب اونجا میخوابم. پس حتما شکی در این هم نیست که صاحبخونه تختش رو با من شریکه! نه؟
گرفتاریهای دل هم اسمش عشق نیست، چون ممکنه همین شنبه تندبادی بیاد و همش رو به باد بده! فقط چون دلش اینطوری خواسته...
۲ نظر:
حالا چرا اینقدر دلت پره؟
کامنت های پرت و پلا از قبل زیاد داشتی که اینو نوشتی؟! :دی
مگه عشق فقط عشق به جنس مخالفه؟
بعدش هم از خدا بخواه که عاشقت کنه چون انگیزه آفرینش عشقه
زمانی معنای واقعیه زندگیو میفهمی که عاشق باشی!!!
ارسال یک نظر