پنجشنبه هفتهی پیش برای بیرون رفتن به هر دری زدم، کسی یافت نشد. بعضی هم که یافت شدن، با دیگری زدن بیرون...
خلاصه انقدر حوصلهم سر رفته بود که تنهایی زدم بیرون!
رفتم خونهی رفیقم تا با هم بریم، اومد دم در؛ خالهش و چندتای دیگه مهمون اون شب خونهشون بودن!
همونطور که وایساده بودیم به صحبت کردن، خالهش اینا رسیدن.
دخترخالهی شفیقش اومد سلام و احوالپرسی و اینا...
بعد از اینکه همهشون رفتن داخل، منم راه افتادم، واسه خودم رفتم.
حالا رفیقم دیروز منو تو خیابون دیده، با خنده اومده طرفم و میگه "کامران دهنت سرویس! کلی جلو دخترخالهم ضایع شدم."
با خنده میگم "واسه چی؟ اصلا به من چه!؟"
- چرا اون روز باهاش دست ندادی؟
چپچپ نگاش میکنم و میگم "اولا که اینجا ایرانه! دوم اینکه اگه دخترخالهت خیلی بهش برخورده، بگو بره 2تا کتاب آداب و رسوم معاشرت بخونه، بگو بینالمللش رو هم بخونه! اونوقت میفهمه که اونی که باید اول دستش رو دراز کنه دختره، نه پسر! بعدش هم بگو همیشه اونی که بزرگتره دستش رو دراز میکنه، نه کوچیکتر..."
- اگه جرات داری جلو خودش هم قسمت آخرش رو بگو!
دوباره نیشم باز میشه "مگه سنش از من کمتره؟"
- نه! ولی خوب دختره دیگه...
- بلــــــــه!
۳ نظر:
حق با داداشه خودمه... :دی
راستی به من میگفتی با هم میرفتیم
قدم میزیم... :دی
سلام ..
خوبی شما؟
چه باحال..
اولا که با دست ندادن ادم ضایع نمیشه..
دوما کاش اون جواب رو بهش میدادی
جدا اونی که باید اول دستش رو دراز کنه دختره؟
من که قبول ندارم
ارسال یک نظر