۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

حماقت؟ بلاهت؟ یا شاید هم امنیت؟

حدود سال‌های 74-75، یه روز توی دفتر بابا ولو بودیم و هر چیزی که قابلیت ور رفتن و کنجکاوی داشت رو سراغش می‌رفتیم، از کامپیوترهای شاهکار اون زمان تا گاوصندوق بزرگ دیجیتالی و ریموت کولر گازی‌های فوجیتسو و ...
رفیق آمریکایی بابا که اهل نیویورک بود، تو دفتر بود و با همدیگه مشغول صحبت و انگلیسی بلغور کردن بودن(انگلیسی‌ش رو نمی‌خوام بگم، مختصری از حرف‌های بابا رو که بعدا بهمون گفت از چی حرف می‌زدن رو می‌گم)، وقتی که تو دفتر نشسته بودن و ما هم با همون سن بچگی‌مون توی دفتر مشغول وول زدن بودیم. مورفی، یکسره ما رو نگاه می‌کرد و با بابا حرف می‌زد، وقتی بابا ازش پرسید که "قضیه چیه و چرا یکسره با نگرانی به ما نگاه می‌کنه؟"، جواب داد که "بچه‌های تو محافظ دارن؟"، بابا که تعجب کرده بود، می‌گه "البته که نه! چرا یه همچین سوالی رو می‌پرسی؟"، دوستش جواب داد " پس تو چطور وقتی میای نیویورک یا کانادا جرات می‌کنی که همسر و بچه‌هات رو تنها بذاری و بیای؟"، بابا می‌زنه زیر خنده "چطور؟"، مورفی عصبی می‌شه "من الان که اینجام، نمی‌دونم وقتی برمی‌گردم، همسرم و دخترم سالم خواهند بود یا نه!" همون موقع بابا براش توضیح می‌ده که اینجا ایرانه و افراد مسلح تو خیابونا ولو نیستن و داشتن اسلحه جرمه و امنیت به حدی بالاست که وقتی مسافرت می‌کنه اصلا نگرانی نداره...

ولی به حال حاضر که می‌رسم... این صحنه و حرفا میاد توی ذهنم:
- هی! شما دو نفر! وایسین ببینم...
- ما رو می‌گی جناب؟
- آره، خود شما...
- کمکی از دست من ساخته‌ست جناب سروان؟
چپ‌چپ نگاه می‌کنه "شما چه نسبتی با هم دارین؟"
خنده‌م می‌گیره "خواهر برادریم!"
اخماشو تو هم می‌کنه "آره جون عمه‌ت، بیا اینور تا خواهر برادری رو بهت نشون بدم."
- کجا بیایم؟ شما هم خودتون و ملت‌و گیر آوردینا!
- خواهر(اسمش یادم نیست) بیا اینجا...
بردنمون سمت ماشین‌های ون.
- کامران، من می‌ترسم...
- نترس، هیچ‌کس هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه!
سروانه با نیش باز میاد طرفم "خوب... گفتی که خواهر برادرین، هاه؟"
- بله، می‌خوای کارت شناسایی نشونتون بدم!؟
سر در گمی توی چهره‌ش موج می‌زنه "آره! حتما! ببینم..."
- اصولا هماهنگ بودن اسم پدر و فامیل برای اثبات خواهر برادری، اونم وسط خیابون، باید کافی باشه...
- خیلی بلبل زبونی می‌کنیا!
کارت شناسایی‌ها رو از دستم می‌قاپه... حالش گرفته می‌شه، از اجزای تو هم رفته‌ی صورتش کاملا مشهوده.
کارت‌ها رو پس می‌گیرم. "حالا اجازه هست بریم؟"
- نه! صبر کن...
- دیگه چه مشکلی وجود داره؟
- شما دو تا اگه خواهر برادرین! پس چرا دست همدیگه رو گرفته بودین؟
یه لحظه احساس بدبختی تمام وجودمو می‌گیره، به کسایی که قبلا گرفته‌ن، نگاه می‌کنم... انگار که همشون از شنیدن این سوال می‌خوان گریه کنن. پوزخند می‌زنم و هیچی نمی‌تونم بگم...
- برای چی می‌خندی؟ سوال منو جواب بده!
- برای اینکه می‌خواستیم از خیابون رد شیم، نمی‌دونستم که گرفتن دست خواهرم جرمه!
- جرم نیست، ولی آدم فکر بد می‌کنه.
پیش خودم می‌گم آدم!!!؟ من آدمی این اطراف نمی‌بینم. "باشه! از این به بعد کیف‌ش رو می‌گیرم... اسمش رو هم صدا نمی‌کنم که یه وقت به گوش نامحرم نرسه..." کل دختر پسرا می‌زنن زیر خنده! رو به خواهرم می‌کنم "قضیه‌ی خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است که می‌گن درست مصداق همین لحظه و همین مکانه..." اون هم می‌خنده و سروان که حسابی حرصش گرفته و هیچی نمی‌تونه بگه، صورتش رو میاره جلوتر "خیلی خوب دیگه، برین! کاریتون نداریم... ولی دست همدیگه رو نیگیرین که بقیه برادرا اشتباه برداشت نکنن."
- چشم، حتما! من الان خیلی خوشحالم که شما هستین تا کلیه‌ی جوانب و مسائل امنیت اجتماعی جامعه برقرار بشه! خدا نگهدار شما باشه واقعا...
یارو دوباره نگام می‌کنه و هیچی نمی‌گه، حس می‌کنم اگه می‌تونست، می‌خواست همون‌جا منو دو شقه کنه...
تازه دو قدم دور شده بودیم و نگاه سروان رو روی خودم حس می‌کردم، دست خواهرم رو گرفتم...

۵ نظر:

چپ دست گفت...

ایول... خیلی حال کردم!
دوست داشتم اون لحظه بودم و قیافه یارو رو می دیدم.

مرجان گفت...

خيلي باحال بود
اصولا من و داداشم هر وقت ميريم بيرون و ماشين پليس رد ميشه ميگم اي كيف ميده بيان مارو بگيرن و ببرن
هر چي بال بال ميزنيم كه جلب توجه بشه هم لامصبا گير نميدن
اون وقت داداشم ميگه خاك تو سرت كنن قيافه ما اينقدر شبيهه كه از دو فرسخي داد ميزنه خير سرمون خواهر برادريم
ولي واقعا خاك برسرمون كه با گرفتن دست همديگه برادراي گرام فكر بد ميكنن!!!

ناشناس گفت...

به قول معروف باید گفت: مملکته دارم؟

نیکی گفت...

کاش میگفتین دوستیم یه کم سر کارشون میزاشتین

ساسوشا گفت...

اینا فقط به درد این می خورن که آدم بزنه داغونشون کنه..