۱۳۹۳ دی ۸, دوشنبه

555

صبح از خواب بيدار شده بودم، تو مغزم يه نفر كه من نبودم، جورى كه معلوم بود داره اداى ابى رو در مياره، ولى لااقل تپق نمى زنه صداشو انداخته سرشو داره با صداى من مى خونه:
تو رو من از خودم گرفتم تو رو من از خودم گرفتم تو رو من از خودم گرفتم تو رو...

هیچ نظری موجود نیست: